دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٥٧ - ٥/ ٥ مشاجره ميان زبير و عثمان
عثمان گفت: چون عمر بن خطّاب به او نظر داشت.
[زبير] گفت: چرا به اصحاب پيامبر خدا دشنام مىدهى، با آن كه تو از آنان بهتر نيستى؟
عثمان گفت: امّا به تو كه دشنام ندادهام و هر كس را هم كه دشنام دادهام، مىتواند مرا دشنام دهد.
[زبير] گفت: چرا قرائت عبد اللّه بن مسعود را مهجور كردى و فرمان دادى شكمش را لگدكوب كنند كه او خانهنشين شود، در حالى كه پيامبر خدا به او قرائت آموخته است.
عثمان گفت: آنچه از ابن مسعود به من گزارش شده، بيش از چيزى است كه به تو رسيده است و آن، اين است كه او گفته: دوست داشتم كه من و عثمان در ريگزارى انبوه بوديم. او بر من سنگ مىزد و من بر او تا آن كس كه ناتوانتر است، بميرد!
[زبير] گفت: با عمّار بن ياسر چه كار داشتى كه فرمان دادى شكمش را لگدمال كنند، تا آن جا كه دچار فتق شد؟
گفت: چون مىخواست مردم را به كشتن من تحريك كند.
[زبير] گفت: با ابو ذر، حبيب پيامبر خدا، چه كار داشتى كه او را تبعيد كردى، تا آن كه غريب و راندهشده جان داد؟
گفت: از آن رو كه مىدانى. او مردم را با من دشمن كرد و هر گونه عيبى را به من نسبت مىداد.
[زبير] گفت: چرا مالك اشتر و همراهانش را به شام، تبعيد كردىو ميان آنها و اهلو فرزندانشانجدايى انداختى؟
گفت: چون [مالك] اشتر، مردم را بر ضدّ كارگزار من، سعيد بن عاص، شوراند و كوفه را بر من شعلهور كرد.
زبير گفت: اى عثمان! اين كارهايى كه برايت شمردم، كمترين كارهايت است و اگر بخواهم همه پاسخها و استدلالهايت را رد كنم، مىتوانم؛ امّا تو را اين گونه مىبينم كه نوشتهات را از هر جا كه بخواهى، مىخوانى (باز هم حرف خودت را مىزنى). بر تو از روزى مىترسم كه روز ديگرى در پى نداشته باشد!