دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٤٧ - ٤/ ٥ جلوگيرى از اجراى حد بر وليد
گفتند: اين، همان شرابى است كه ما در جاهليّت مىنوشيديم. سپس انگشترش را بيرون آوردند و به عثمان دادند.
عثمان با آنان تندى كرد و به سينهشان كوفت و گفت: از من دور شويد.
پس، از نزدش بيرون آمدند و نزد على بن ابى طالب ٧ آمدند و ماجرا را باز گفتند.
على ٧ نزد عثمان آمد و فرمود: «گواهان را راندى و حدود الهى را لغو كردى!».
عثمان به او گفت: چه نظر مىدهى؟
فرمود: «نظر من اين است كه به سوى وليد بفرستى و او را احضار كنى. پس اگر در برابرش بر ضدّش شهادت دادند و او دليلى براى دفاع از خود نداشت، حد را بر او جارى كن».
چون وليد حاضر شد، عثمان، آن دو شاهد را فرا خواند و آن دو بالاى ضدّ وليد، شهادت دادند و او هم دليلى بر خلاف آن نياورد.
عثمان، تازيانه را به على ٧ داد ....
على ٧ چون ديد كه مردم براى در امان ماندن از خشم عثمان كه با وليد، خويشاوند بود از اجراى حد بر وليد خوددارى مىكنند، تازيانه را گرفت و به وليد، نزديك شد و چون به او رو آورد، وليد، او را دشنام داد و گفت: اى بىرحم!
عقيل بن ابى طالب كه در ميان حاضران بود گفت: چنان سخن مىگويى كه گويى نمىدانى كيستى. تو درازگوشى وحشى از اهالى صفّوريه[١] هستى.
وليد خواست بگريزد كه على ٧ او را گرفت و بر زمينش زد و با تازيانه بالاى سرش ايستاد.
عثمان گفت: تو حق ندارى با او چنين كنى.
[١]. صفّوريه، آبادىاى ميان عكّا و لجون، از نواحى اردن و نزديك طبريّه است. گفته شده كه پدر وليد از يهوديان اين منطقه بوده است.