دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٥ - ٥/ ١٠ شكستن توبه و پيمان
مروان گفت: پدر و مادرم فداى تو باد! به خدا سوگند، دوست داشتم كه اين خطبهات را در حال عزّت و قدرتت مىگفتى تا من نخستين رضايت دهنده به آن و يارى كننده بر آن باشم؛ امّا تو آن سخنان را هنگامى گفتى كه كار به آخر رسيده، چارهاى نمانده و خوارى و زبونىات آشكار شده است.
به خدا سوگند، ماندن بر خطايى كه از آن در پيشگاه خدا آمرزش بطلبى، زيباتر از توبهاى است كه از سر ترس كنى. اگر مىخواهى، با توبه كردن به آنان نزديك شو؛ ولى به خطا اقرار مكن، كه مردمى انبوه چون كوهها بر در خانهات گرد آمدهاند.
عثمان گفت: تو به سوى آنان برو و با آنان سخن بگو؛ چرا كه من خجالت مىكشم با آنان سخن بگويم.
مروان به سوى در رفت، در حالى كه مردم از سر و دوش هم بالا مىرفتند. مروان گفت: چه كار داريد؟ به گونهاى جمع شدهايد كه گويى براى غارت آمدهايد. چهرههايتان زشت باد! هر كس، گوش همراهش را بگيرد [و برود]. چه كسى را مىخواهيد؟ آمدهايد تا حكومت را از چنگ ما بگيريد! بيرون رويد. به خدا سوگند كه اگر قصد ما كنيد، كارى با شما خواهيم كرد كه خرسندتان نمىكند. فرجام كارتان را نيكو نشماريد. به خانههايتان باز گرديد كه به خدا سوگند، ما آنچه را در دست داريم، از دست نمىدهيم.
مردم باز گشتند و يكى از آنها نزد على ٧ رفت و به او خبر داد. على ٧ خشمگينانه آمد تا بر عثمانْ وارد شد و فرمود: «آيا تو از مروان و مروان از تو، جز به انحراف از دين و خِرَدْ راضى نشديد، همانند شترى رام كه هر كجا كشيده شود، مىرود؟! به خدا سوگند، مروان نه در دينْ صاحبنظر است و نه در كار خودش. به خدا سوگند، او را مىبينم كه تو را در ورطه هلاكت مىافكند؛ امّا بيرونت نمىكشد. و من پس از اين، ديگر براى سرزنش تو نمىآيم. شرفترا از دستدادهاى و كار از دستت بيرون رفته است».
چون على ٧ بيرون رفت، نائله دختر فرافصه (همسر عثمان) بر عثمان وارد شد و گفت: سخن بگويم، يا ساكت بمانم؟