دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٩٣ - ٥/ ١٢ آخرين كارى كه به قتل عثمان انجاميد
چون محمّد بن ابى بكر نوشته را خواند، با همراهانش به مدينه باز گشت و اصحاب پيامبر ٦ را گرد آورد و نوشته را برايشان خواند و از قصّه آن آگاهشان نمود. پس در مدينه كسى نماند، مگر آن كه كينه عثمان را به دل گرفت، بويژه بنى هُذَيل (كه به خاطر يارشان عبد اللّه بن مسعود، كينهشان شديدتر بود) و بنى مخزوم (كه به خاطر يارشان عمّار بن ياسر به جوش آمدند) و نيز قبيله غِفار (به خاطر ابو ذر).
سپس على ٧ نوشته را گرفت و به سوى عثمان رفت و بر او وارد شد و به او فرمود: «واى بر تو! نمىدانم بر چه چيزْ اعتماد كنم؟! مردم بر تو خُرده گرفتند و تو به گمان خودت از آنان پوزشى خواستى و مرا ضامن ساختى. سپس مرا كوچك شمردى و اين نامه را درباره آنان نوشتى!».
عثمان به نامه نگريست. سپس گفت: چيزى از اين نمىدانم.
على ٧ فرمود: «اين غلام، غلام تو هست، يا نه؟».
عثمان گفت: به خدا سوگند، او غلام من است و شتر نيز شتر من و مُهر نيز مهر من و خط نيز خطّ كاتب من است.
على ٧ فرمود: «غلام تو بر شترت با نوشتهاى بيرون مىرود و تو از آن آگاه نيستى؟».
عثمان گفت: اى ابو الحسن! تو را متحيّر ساختم! گاه خطى به خطى شبيه مىشود و مُهرى شبيه مهرى ديگر زده مىشود. به خدا سوگند، نه اين نوشته را نوشتهام و نه بدان [مجازاتها] فرمان دادهام و اين غلام را نيز به سوى مصر نفرستادهام.
على ٧ فرمود: «حرفى نيست. پس، چه كس را متّهم كنيم؟».
گفت: تو و كاتبم را متّهم مىكنم.
على ٧ فرمود: «بلكه آن، كار و فرمان خود توست».
سپس از نزد او خشمگينانه بيرون آمد.