دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١٣ - ١/ ٩ روى گردانندگان از بيعت با امام
على ٧ فرمان داد تا عبد اللّه بن عمر را احضار كردند. به وى فرمود: «بيعت كن».
گفت: بيعت نمىكنم، مگر آنكه همه مردم، بيعت كنند.
آنگاه على ٧ فرمود: «ضامنى بياور كه سر باز نمىزنى». گفت: ضامنى معرّفى نخواهم كرد.
[مالك] اشتر گفت: اى اميرمؤمنان! او خود را از تازيانه و شمشير تو در امان مىبيند. اجازه بده گردنش را بزنم.
فرمود: «بيعتِ با اكراه از او نمىخواهم. رهايش كنيد».
وقتى كه عبداللّه بن عمر رفت، اميرمؤمنان فرمود: «وقتى كوچك بود، بداخلاق بود و در بزرگى، بداخلاقتر شده است».
آنگاه، سعد بن ابى وقّاص را آوردند. به وى فرمود: «بيعت كن».
گفت: اى ابوالحسن! آزادم بگذار. هرگاه كسى جز من نمانَد، بيعت مىكنم. سوگند به خداوند كه هيچگاه از جانب من آسيبى به تو نخواهد رسيد.
فرمود: «راست مىگويد. رهايش كنيد».
آنگاه در پى محمّد بن مسلمه فرستاد. وقتى او را آوردند، فرمود: «بيعت كن».
گفت: به درستى كه پيامبر خدا به من دستور داد كه هرگاه مردمْ اختلاف كردند و اينچنين شدند (و انگشتانش را درهم كرد، كنايه از آن كه اگر با هم درگير شدند)، با شمشيرم خارج شوم و پهناى كوه احد را بپيمايم، و چون [اختلافها] به پايان رسيد، به خانه برگردم، در خانه بمانم و آن را ترك نكنم تا اينكه دستى خطاكار يا مرگ به سراغم آيد.
على ٧ به وى فرمود: «پس برو و همانگونه باش كه بدان امر شدى».
آنگاه در پى اسامة بن زيد فرستاد. وقتى آمد، به وى فرمود: «بيعت كن».
گفت: من دوستدار توام و از سوى من مخالفتى با تو نخواهد شد. هرگاه مردم آرامش يافتند، با تو بيعت خواهم كرد.
فرمان داد كه بازگردد و ديگر به سوى كسى نفرستاد.
به وى گفته شد: آيا به سراغ حسّان بن ثابت، كعب بن مالك و عبداللّه بن سلّام نمىفرستى؟
فرمود: «ما را به كسانى كه به ما نيازى ندارند، نيازى نيست».
[ابن ابى الحديد گويد:] هممذهبان ما (معتزله) در كتابهايشان نوشتهاند كه اين گروه، هنگامى كه براى نبرد با اصحاب جمل به همراهى با آن حضرت فراخوانده شدند، عذر خواستند. آنان، از بيعت، سر باز نزدند؛ بلكه از جنگ، سر باز زدند.