دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٩٩ - ٥/ ١٣ محاصره دوم
بلوى، كِنانة بن بِشْر كِنْدى و عمرو بن حَمِق خُزاعى بود.
كسانى كه از كوفه آمدند، دويست تن بودند و مالك بن حارث اشتر نَخَعى، فرماندهشان بود.
كسانى كه از بصره آمدند، صد مرد بودند و حكيم بن جبله عبدى رئيس آنها بود.
اصحاب پيامبر ٦ كه عثمان را وا نهادند، نمىپنداشتند كه كار به كشتن برسد و به جانم سوگند، اگر يكى از آنان برمىخاست و خاك به صورت آنها مىپاشيد، باز مىگشتند.
١٢٢٣. تاريخ الطبرى به نقل از عبد اللّه بن زبير، از پدرش: اهل مصر در سُقْيا[١] يا در ذو خُشُب[٢] به عثمان، نامه نوشتند و فردى از آنان، آن را آورد تا به عثمان داد؛ ولى او پاسخى نداد و فرمان داد تا از خانه بيرونش كنند.
مصريانى كه به سوى عثمانْ حركت كرده بودند، ششصد مرد با چهار پرچم و چهار فرمانده بودند كه هر يك، پرچمى داشتند و كلّيه كارهايشان با عمرو بن بُدَيل بن ورقاء خزاعى (صحابى پيامبر ٦) و عبدالرحمان بن عديس تَجيبى بود.
در نوشته آنان به عثمان، اين گونه آمده بود: «به نام خداوند بخشنده مهربان. امّا بعد، بدان كه خداوند، سرنوشت قومى را تغيير نمىدهد تا زمانى كه درون خود را تغيير بدهند. پس، خدا را، خدا را! و باز، خدا را، خدا را [در نظر گير]! تو بر دنيا سوارى. پس آخرت را نيز به دست آور و نصيبت را كامل كن؛ چرا كه اگر آخرتت را از دست بدهى، دنيا نيز برايت گوارا نيست.
و بدان كه به خدا سوگند، ما به خاطر خدا خشم گرفتهايم و به خاطر خدا راضى مىشويم. شمشيرهايمان را پايين نمىآوريم تا اين كه [خبر] توبه صريحت و
دانش نامه امير المومنين «٧» بر پايه قرآن، حديث و تاريخ، جلد ٣، ص٣٠٠
تَأتِيَنا مِنكَ تَوبَةٌ مُصَرَّحَةٌ، أو ضَلالَةٌ مُجَلَّحَةٌ مُبلَجَةٌ، فَهذِهِ مَقالَتُنا لَكَ، وقَضِيَّتُنا إلَيكَ، وَاللّهُ عَذيرُنا مِنكَ. وَالسَّلامُ.[٣]
١٢٢٤. تاريخ اليعقوبي: حَصَرَ ابنُ عُدَيسٍ البَلَويُّ عُثمانَ في دارِهِ، فَناشَدَهُمُ اللّهَ، ثُمَّ نَشَدَ مَفاتيحَ الخَزائِنِ، فَأَتَوا بِها إلى طَلحَةَ بنَ عُبَيدِ اللّهِ، وعُثمانُ مَحصورٌ في دارِهِ، وكانَ أكثَرُ مَن يُؤَلِّبُ عَلَيهِ طَلحَةَ وَالزُّبَيرَ وعائِشَةَ.[٤]
١٢٢٥. الإمامة والسياسة: أقبَلَ الأَشتَرُ النَّخَعِيُّ مِنَ الكوفَةِ في ألفِ رَجُلٍ، و أقبَلَ ابنُ أبي حُذَيفَةَ مِن مِصرَ في أربَعِمِئَةِ رَجُلٍ، فَأَقامَ أهلُ الكوفَةِ و أهلُ مِصرَ بِبابِ عُثمانَ لَيلًا ونَهارا، وطَلحَةُ يُحَرِّضُ الفَريقَينِ جَميعا عَلى عُثمانَ.
ثُمَّ إنَّ طَلحَةَ قالَ لَهُم: إنَّ عُثمانَ لا يُبالي ما حَصَرتُموهُ وهُوَ يَدخُلُ إلَيهِ الطَّعامُ والشَّرابُ، فَامنَعوهُ الماءَ أن يَدخُلَ عَلَيهِ.[٥]
١٢٢٦. تاريخ الطبري عن عبد اللّه بن عيّاش بن أبي ربيعة: دَخَلتُ عَلى عُثمانَ، فَتَحَدَّثتُ عِندَهُ ساعَةً، فَقالَ: يَابنَ عَيّاشٍ! تَعالَ، فَأَخَذَ بِيَدي، فَأَسمَعَني كَلامَ مَن عَلى بابِ عُثمانَ، فَسَمِعنا كَلاما، مِنهُم مَن يَقولُ: ما تَنتَظِرونَ بِهِ؟ ومِنهُم مَن يَقولُ: انظُروا عَسى أن يُراجِعَ.
فَبَينا أنَا وهُوَ واقِفانِ، إذ مَرَّ طَلحَةُ بنُ عُبَيدِ اللّهِ، فَوَقَفَ فَقالَ: أينَ ابنُ عُدَيسٍ؟
فَقيلَ: ها هُوَ ذا. فَجاءَهُ ابنُ عُدَيسٍ، فَناجاهُ بِشَيءٍ، ثُمَّ رَجَعَ ابنُ عُدَيسٍ، فَقالَ لِأَصحابِهِ: لا تَترُكوا أحَدا يَدخُلُ عَلى هذَا الرَّجُلِ، ولا يَخرُجُ مِن عِندِهِ.
قالَ: فَقالَ لي عُثمانُ: هذا ما أمَرَ بِهِ طَلحَةُ بنُ عُبَيدِ اللّهِ! ثُمَّ قالَ عُثمانُ: اللّهُمَ
[١]. سُقْيا، آبادى بزرگى در ناحيه فُرع است. از آنجا تا جُحفه، نوزده ميل فاصله است( معجم البلدان: ج ٣ ص ٢٢٨).
[٢]. ذو خُشُب، وادىاى به فاصله يك شب راه تا مدينه است( معجم البلدان: ج ٢ ص ٣٧٢).
[٣]. تاريخ الطبري: ج ٤ ص ٣٦٩.
[٤]. تاريخ اليعقوبي: ج ٢ ص ١٧٥.
[٥]. الإمامة والسياسة: ج ١ ص ٥٦.