دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٧ - ٥/ ١٠ شكستن توبه و پيمان
گفت: سخن بگو.
گفت: سخن على را با تو شنيدم و او با تو دشمنى ندارد. از مروانْ پيروى كردى و او تو را به هر سو كه بخواهد، مىكشانَد.
گفت: پس چه كنم؟
گفت: از خداى يكتايى پروا كن كه هيچ شريكى ندارد و شيوه دو خليفه پيشينت را دنبال كن كه اگر از مروانْ پيروى كنى، تو را به كشتن مىدهد. مروان، در نزد مردم، منزلت و هيبت و محبّتى ندارد و مردمْ تو را به خاطر مروان وا نهادهاند. پس به سوى على بفرست و اصلاح كار را از او بخواه؛ چرا كهبا تو خويشاوندىدارد و سرپيچىاشنمىكنند.
عثمان بهسوى على ٧ فرستاد؛ امّا او از آمدن، خوددارى ورزيد و فرمود: «به او گفتم كه ديگر باز نمىگردم».
١٢١٤. تاريخ الطبرى در يادكردِ آنچه پس از بازگشت مصريان رخ داد: على ٧ به سوى عثمان باز گشت و به او خبر داد كه آنان باز گشتهاند و با عثمان درباره خود او گفتگو كرد و فرمود: «بدان كه من درباره تو، بيش از آنچه گفتهام، مىگويم». سپس به سوى خانهاش به راه افتاد.
عثمان، آن روز را صبر كرد. فرداى آن روز، مروان آمد و به عثمان گفت: سخنرانى كن و به مردم بگو كه مصريان باز گشتهاند و آنچه از خليفه به آنان خبر رسيده، نادرست است؛ زيرا خطبه [توبه] تو در همه جا پخش مىشود. پيش از آنكه مردم از شهرهايشانبه سوى تو روان شوند و آنقدر بيايند كه نتوانى آنها را برانى [، چنين كن].
عثمان از بيرون رفتن، خوددارى كرد. مروان، پيوسته در گوش او خواند، تا آن كه بيرون آمد و بر منبر نشست و به حمد و ثناى الهى پرداخت و سپس گفت: امّا بعد، به اين اهالى مصر، چيزى درباره خليفهشان رسيده بود كه چون به نادرستىاش پى بردند، به شهرهايشان باز گشتند.
عمرو بن عاص از گوشه مسجد بانگ زد: اى عثمان! از خدا پروا كن، كه تو بر مركب هلاكت سوار شدهاى و ما نيز با تو سوار شدهايم. به سوى خدا باز گرد تا ما نيز [به سوى او] باز گرديم.
عثمان ندايش داد: اى پسر نابغه! تو اين جايى؟! به خدا سوگند، از آن هنگام كه تو را از كار بركنار كردهام، لباست شپش گذاشت.