دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤١ - ٣/ ٢ شايستگان خلافت از ديدگاه عمر
گفت: امر خدا، اى ابن عبّاس!
گفتم: اگر مىخواهى، تو را از راز درونت خبردهم.
گفت: اى سخنور ماهر! آغاز كن كه چون مىگويى، نيكو مىگويى.
گفتم: خلافت را به ياد آوردى و اين كه آن را به سوى چه كسى بكشانى.
گفت: درست گفتى.
به او گفتم: چرا از عبد الرحمن بن عوف، غافلى؟
گفت: او مردى خسيس است. اين كار، شايسته كسى است كه عطاكننده بى اسراف و بازدارنده بى خِسّت باشد.
گفتم: سعد بن ابى وقّاص چه؟
گفت: مؤمنى ناتوان است.
گفتم: طلحة بن عبيد اللّه چه؟
گفت: او مردى است به دنبال بزرگى و مدح و ثنا. مالش را مىبخشد تا به مال ديگرى برسد. او فخرفروش و متكبّر است.
گفتم: زبير بن عوّام كه شهسوار اسلام است، چه؟
گفت: او يك روز، انسان و يك روز، شيطان است. او بسيار مالاندوز است و براى يك پيمانه، از صبح تا ظهر، جان مىكَند، تا آن جا كه نمازش از دست مىرود.
گفتم: عثمان بن عفّان چه؟