دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٣ - ٢/ ٢ به خلافت رساندن عمر بن خطاب
ابو بكر گفت: اين از آن روست كه مرا نرم مىبيند و اگر حكومت به او برسد، بسيارى از درشتىهايش را كنار مىنهد. من او را زير نظر داشتهام. هر گاه كه بر كسى خشم مىگيرم، او خشنودىاش را به من نشان مىدهد و هر گاه با كسى نرمى مىكنم، او شدّتش را به من نشان مىدهد.
سپس عثمان بن عفّان را فرا خواند و گفت: مرا از عمر آگاه كن.
گفت: باطنش از ظاهرش بهتر است و مانند او در ميان ما نيست.
ابو بكر به هر دو گفت: از آنچه براى شما گفتم، به كسى چيزى نگوييد. اى عثمان! اگر عمر را انتخاب نمىكردم، از تو نمىگذشتم [و تو را تعيين مىنمودم]؛ ولى به صلاح توست كه سرپرستى هيچ يك از كارهاى آنان (مسلمانان) را به عهده نگيرى، كه خود نيز دوست داشتم از كارهايتان جدا و بر كنار و [بلكه] در زمره پيشينيان درگذشته شما مىبودم.
طلحة بن عبيد اللّه بر ابو بكر وارد شد و گفت: به من خبر رسيده كه تو اى خليفه پيامبر خدا! عمر را بر مردمْ خليفه كردهاى، با آن كه ديدهاى مردم از او چه مىكشند، [آن هم] در حالى كه تو هنوز هستى. پس او در زمانى كه با مردمْ تنها شود، چگونه خواهد بود؟! تو فردا پروردگارت را ديدار مىكنى و [او] درباره مردمِ تحت سرپرستىات مىپرسد.
ابو بكر گفت: مرا بنشانيد. سپس گفت: آيا مرا از خدا مىترسانى؟ هنگامى كه پروردگارم را ديدار كنم و از من سؤال كند، مىگويم: بهترينِ مردمان را بر آنان خليفه كردم.
طلحه گفت: اى خليفه پيامبر خدا! آيا عمر، بهترينِ مردم است؟
خشم ابو بكر، شدّت گرفت و گفت: آرى. به خدا كه او بهترين آنان است و تو بدترينِ آنانى! بدان كه اگر حكومت را به تو بسپارم، بينىات را در پشتت مىنهى (تكبّر مىورزى) و خود را بيش از اندازه بالا مىبرى، تا آن جا كه فقط خدا مىتواند پايينت كشد!
نزد من آمدهاى و چشمانت را نرم و فروهشته كردهاى تا مرا در دينم به فتنه اندازى و مرا از نظرم برگردانى! برخيز، خدا پاهايت را استوار ندارد!
بدان كه به خدا سوگند، اگر به اندازه ميان دو شير دوشيدن شتر، زنده بمانم و به من برسد كه عمر را كوچك شمرده و يا از او به بدى ياد كردهاى، تو را به چراگاه قُنَّه[١] مىفرستم؛
[١]. قُنَّه، جايى در راه مدينه به بصره و يا كوهى در محلّ سكونت قبيله بنى اسد و متّصل به قنان است( معجم البلدان: ج ٤ ص ٤٠٩).