دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١ - ٢/ ٢ به خلافت رساندن عمر بن خطاب
گفت: خدا تو را از طرف اسلام و مسلمانان، پاداش نيكو دهاد! و اين چنين، كار او را تأييد نمود.
١٠٢٩. تاريخ المدينة به نقل از اسلم: عثمان، عهدنامه جانشين ابو بكر را نوشت و ابو بكر به او فرمان داد كه از كسى نام نبرد و نام خليفه را وا گذارد. سپس كاملًا بيهوش شد. عثمان، عهدنامه را برداشت و نامعمر را در آن نوشت.
ابو بكر كه به هوش آمد، گفت: عهدنامه را به من نشان بده. چون نام عمر را در آن ديد، گفت: چه كسى اين را نوشت؟
عثمان گفت: من.
گفت: خدا رحمتتكند و بهتو پاداش خير دهد! بهخدا سوگند، اگر [نام] خودت را مىنوشتى، شايسته آن بودى.
١٠٣٠. تاريخ الطبرى به نقل از قيس: عمر بن خطّاب را ديدم كه نشسته و مردم، همراهش بودند و در دستش، شاخه نخلى داشت و مىگفت: اى مردم! گوش كنيد و از گفته [ابو بكر،] خليفه پيامبر خدا، اطاعت كنيد. او مىگويد: من، در خيرخواهى براى شما كوتاهى نكردم.
شديد (غلام ابو بكر) هم با او بود و صحيفهاى را كه در آن به جانشينى عمر وصيّت شده بود، همراه داشت[١].
١٠٣١. الإمامة و السياسة درباره نوشتن جانشينى عمر: عمر، با نوشته بيرون آمد و به آنان خبر [وصيّت ابو بكر را] داد.
گفتند: گوش به فرمانيم.
مردى به عمر گفت: اى ابو حفص! چه چيز در اين نوشته است؟
گفت: نمىدانم؛ ولى من، نخستين كسى هستم كه گوش مىدهم و فرمان مىبرم.
آن مرد گفت: امّا من مىدانم چه چيزْ در آن است. بار اوّل، تو او را امير كردى و اين بار، او تو را!
١٠٣٢. شرح نهج البلاغة: چون مرگ ابو بكر فرا رسيد، او عبد الرحمن بن عوف را فرا خواند و گفت: مرا از عمر آگاه كن.
گفت: او بهتر از آن است كه در نظر توست، جز آن كه در او درشتىاى هست.
[١]. در معالم الفتن( ج ١ ص ٣٢٦) آمده است: كاش عمر، اين را آن روز گفته بود كه پيامبر ٦ فرمان داد برايش كاغذى بياورند تا برايشان چيزى بنويسد كه هرگز پس از او، گمراه نشوند!