فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٧٧ -       باز پس گيرى شريعه آب از سربازان معاويه     
پيروزيد، قرآنها را علم كرده اند و شما را به آن دعوت مى كنند. به خدا سوگند كه
آنان قبل از اين، حكم خدا را در قرآن و سنت پيامبرش را نديده گرفتند. اندكى به من فرصت دهيد; من نسيم پيروزى را حس مى كنم. گفتند: مهلت نمى دهيم. گفت: به اندازه يك تاختن اسب مهلت دهيد. من ظفر را حتمى مى بينم. گفتند: در اين صورت ما هم در جرم تو شريك خواهيم شد. آنگاه دشنامش دادند. او هم دشنامشان داد و با تازيانه هايشان بر روى اسب او زدند: او هم با تازيانه بر روى اسبان آنان زد. على(عليه السلام)بر سرشان فرياد كشيد: بس كنيد! اشتر عرض كرد: اى امير مؤمنان! دستور ده سپاه بر دشمن حمله كند. آنها يك صدا فرياد برآوردند: اميرالمؤمنين حكميت را پذيرفته است و به حُكم قرآن رضايت داده است. اشتر گفت: اگر اميرالمؤمنين حكميت را پذيرفته و بدان رضايت داده است، من نيز رضايت مى دهم به آنچه كه اميرالمؤمنين راضى شده است. آنگاه مردم آمدند و گفتند: اميرالمؤمنين حكميت را پذيرفت و آن را قبول كرد. اين در حالى بود كه اميرالمؤمنين لب به سخن نگشوده و بر زمين خيره شده بود.[١]
آنگاه امام برخاست. مردم همه ساكت شدند. امام فرمود: اى مردم! كار من با شما همواره به دلخواهم بود تا آنكه از شما جنگ را خواهان شدم. به خدا اگر جنگ چيزى از شما گرفت، چيزى براى شما گذاشت و از دشمن شما چيزى گرفت و هيچ برجا نگذاشت جز اينكه من تا ديروز امير بودم و امروز مأمور شده ام. تا ديروز نهى مى كردم و امروز خود نهى مى شوم. شما زنده ماندن را دوست داريد و من نمى خواهم شما را بر كارى كه از آن گريزانيد وادارتان كنم.[٢]
[١] ابن مزاحم: وقعة صفين ٥٦٠ - ٥٦٤.
[١] ابن ابى الحديد: شرح نهج البلاغه ٢/٢١٩ - ٢٢٠. ابن مزاحم: وقعة صفين ٥٥٣.