فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٢١٥ - ١٥ ـ قيام مرداس بن اديّه     
اصحابش حركت كرد، در راه با عبدالله بن رباح انصارى كه دوست او بود، روبه رو شد. عبدالله پرسيد: قصد كجا دارى؟ گفت: مى خواهم دين خود و يارانم را از چنگ اين حاكمان ستمگر حفظ كنم. از او پرسيد: آيا كسى از كار شما آگاه است؟ گفت: نه. گفت: پس برگرد. گفت: آيا مى ترسى كه بلايى بر سرم بيايد؟ گفت: بلى به دردسر مى افتى. گفت: نترس من دست به اسلحه نمى برم و امنيت كسى را سلب نمى كنم و با كسى نمى جنگم مگر آنكه او با من بجنگد. آنگاه حركت كرد تا وارد «آسك»، جايى بين «رامهرمز» و «ارجان» شد. در همان جا به مالى برخورد كه براى ابن زياد مى بردند. در آن وقت ياران او نزديك به چهل نفر رسيده بودند. مال را پايين آورد و حقوق خود و يارانش را برداشت و باقى را به فرستادگان رد كرد و گفت: به رفيقتان بگوييد: ما حقوقمان را برداشتيم. يكى از ياران گفت: چرا باقى مال را رد مى كنيم؟ گفت: آنان از اين غنيمت سهم مى برند، همان طور كه نماز مى خوانند. به همين خاطر ما با آنان جنگى نداريم.
همه اينها دال بر آن است كه او از حد اعتدال تجاوز نمى كرد و انصاف را رعايت مى كرد. او به عقل يا به دينش دريافته بود كه نتيجه تجاوز از حدِ اعتدال، مرگ و نابودى است.