فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٢٤٥ -       نامه نافع به خوارج بصره     
ابن ازرق، مفاهيم قرآن را كه خود بلد نبود از ابن عباس ياد مى گرفت. عكرمه از ابن عباس نقل مى كند: روزى او براى مردم سخن مى گفت كه نافع بن ازرق آمد و به ابن عباس گفت: اى پسر عباس! تو براى مردم حكم نمله و قمله[١]را مى گويى، براى من از خدايى كه مى پرستى بگو. ابن عباس براى آن كه سخن او را بزرگ شمرده باشد، سكوت كرد. حسين بن على كه در گوشه اى نشسته بود گفت: نزد من بيا اى پسر ازرق! ابن ازرق گفت: من از تو سؤال نكردم. ابن عباس گفت: اى پسر ازرق! او از خاندان نبوت است و آنان وارثان علم پيامبرند. نافع به طرف حسين رفت. حسين به او گفت: اى نافع! كسى كه دين خود را به قياس استوار ساخته است تا ابد در اشتباه است. در حالى سؤال مى كند كه از راه راست خارج شده و به بيراهه روان است و راه را گم كرده و ناروا سخن گفته است. اى پسر ازرق! خدايم را توصيف مى كنم آن گونه كه او خود را وصف كرده است و او را تعريف مى كنم آن گونه كه او خود را شناسانده است: با حواس درك نمى شود و با مردم قياس نمى شود. نزديك است; نه آن گونه كه چسبيده باشد. دور است; نه آن گونه كه دورى نقص به حساب آيد. يكتايى است كه تركيب نيافته. با آيات شناخته مى شود و با علامات شناسانده. خدايى جز او نيست. او كبير متعال است.
ابن ازرق به گريه افتاد و گفت: يا حسين! سخنت چه نيكوست! حسين به او گفت: شنيدم تو بر پدر و برادر و خودم، شهادت به كفر داده اى؟ ابن ازرق گفت: سوگند به خدا چنين نيست .همانا شما منار اسلام و ستارگان احكاميد. حسين به او گفت: از تو سؤالى مى پرسم. گفت: بپرس. او هم از اين آيه سؤال كرد: (وَ أَمَّا
[١] ـ نمله: مور، قمله: شپش.