فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٨٥ - دوم وجود ستون پنجم در سپاه امام     
اشعث گفت: بپرسيد كيست؟ او گفت: من عقبه پسر ابو سفيانم. اشعث گفت: اشراف زاده است. بايد ملاقاتش كنم و به ديدارش رفت و عقبه خواسته معاويه را به او ابلاغ نمود.[١]
اين نشان مى دهد كه معاويه با كسب رضايت اشعث در صدد جاى پا باز كردن در جبهه على بوده است و او در اين هدف تا جايى موفق هم شد و نتيجه اين دعوت آن شد كه اشعث در جواب معاويه گفت: اما ديگران، شما را نيازى به آنها نيست و به زودى - به خواست خدا - نظر خود را در اين باره اعلام خواهم كرد.
وقتى معاويه كلام اشعث را شنيد، مطمئن شد كه اشعث براى سازش آماده است. نتيجه گفتگو در بين هر دو لشكر پخش شد. تا جايى كه اشعث به خود جرئت داد نظرش را درباره جنگ اظهار نمايد و از على بخواهد كه به خاطر زنان و فرزندان به جنگ پايان دهد و اين همان چيزى است كه در ادامه مى خوانيد.
٥ ـ اشعث در شب ليلة الهرير در ميان ياران كنده اى خود بپا خواست و خطابه اى را به قصد متزلزل كردن اراده ها و ختم جنگ به نفع معاويه ايراد نمود و اين در حالى بود كه نشانه هاى پيروزى على آشكار شده بود و فرداى آن شب شاميان قرآنها را بر نيزه ها بالا بردند. اشعث در خطبه خود گفت: «اى گروه مسلمانان! ديروزتان را نظاره كرديد و ديديد چه تعداد از عربها از بين رفتند. به خدا سوگند من كه در اين سن ـ به خواست خدا ـ رسيده ام هرگز چنين روزى را نديده ام. پس حاضران به غايبان برسانند كه اگر فردا دست از جنگ برنداريم، عرب از بين خواهد رفت و نواميس ضايع خواهد شد. به خدا سوگند اين را براى
[١] همان مأخذ ٤٦٥.