فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٢٨ - مقدمه مؤلف     
شماست; حكومتى كه متاع چند روزه اى بيش نيست و آنچه در اوست مانند سراب زايل مى گردد يا مثل ابر از هم مى پاشند. با اين اوضاع و شرايط بپا خواستم تا باطل از بين رفت و دين پايدار و استوار گشت.»[١]
ابوبكر زمام خلافت را در دست گرفت و با سركشان از بيعت نبردها كرد و عاقبت به راه خود رفت. پس از او عمر بن خطاب جانشين شد. او هم شيوه خليفه پيشين را در پيش گرفت.
در زمان او مسلمانان به بركت دين و ايمان، كشورها را فتح كردند و دژها را تسخير نمودند و بر جهان مسلط گشتند تا او هم به راه خود رفت و خلافت را به جماعتى از قريش واگذار نمود با اين پندار كه آنها مورد رضايت پيامبر بوده اند و آنان عبارت بودند از: على، عثمان، طلحه، زبير، سعدبن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف. به آنان گفت: صلاح ديدم كه امر خلافت را به مشورت شما واگذار نمايم تا از بين خود كسى را براى آن انتخاب نماييد. آنگاه يكايك اين شش نفر را از نظر گذراند. به عثمان نگاه كرد و گفت: من چنين مى يابم كه اگر قريش خلافت را به خاطر دوستى به تو واگذار نمايند، بنى اميه و بنى ابى معيط را بر گرده مردم سوار مى كنى و خراجها را به آنها مى بخشى و آنگاه جوانان عرب بر تو مى شورند و در رختخواب به قتلت مى رسانند. به خدا سوگند اگر آنها چنين كنند، تو با خلافت چنان خواهى كرد و اگر چنان كنى، آنها با تو چنين خواهند كرد! آنگاه دست بر پيشانى عثمان گذاشت و گفت: اگر چنين شد حرف مرا به خاطر بسپار كه حتماً تحقق خواهد يافت.[٢]
وقتى عمر به خاك سپرده شد اصحاب شورا در خانه اى اجتماع كردند و به
[١] رضى: نهج البلاغه، نامه ٦٢. ٢ . ابن بى الحديد: شرح نهج البلاغه ١٨٦.