فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٤٩ -       خارج شدن شيخين و عايشه از مكه     
سگان آنها بر سواران پارس كردند. عايشه پرسيد: اينجا كجاست؟ كسى كه شتر را مى راند، گفت: «حوأب». عايشه كلمه استرجاع را بر زبان جارى كرد و آنچه كه درباره اينجا گفته شده بود، يادش آمد[١] و گفت به حرم رسول خدا بَرَم گردانيد، نيازى به رفتن ندارم. زبير گفت: به خدا سوگند اينجا «حوأب» نيست. طلحه كه از دنبال مى آمد، به آنها رسيد; او هم قسم ياد كرد كه اينجا حوأب نيست. پنجاه نفر از همراهان نيز گواهى دادند كه اينجا حوأب نيست.
وقتى به بصره رسيدند عثمان بن حنيف از ورودشان به بصره جلوگيرى كرد. آتش جنگ شعلهور شد اما بعداً توافق كردند كه تا آمدن على صبر كنند. در يكى از شبها آنها بر عثمان بن حنيف شبيخون زدند و او را به اسارت گرفتند. شكنجه اش كردند و محاسنش را كندند. بعداً از ترس بازماندگانش در مدينه مانند برادرش اسماعيل بن حنيف و ساير انصار، او را آزاد كردند. پس از آن بر خزانه بيت المال حمله كردند. نگهبانان و كليدداران خزانه در برابر آنان ايستادگى كردند ولى در اثر يورش آنان هفتاد نفر در جا كشته شدند و پنجاه تن از هفتاد نفرى كه به اسارت گرفته شده بودند پس از شكنجه گردن زده شدند. حكيم بن جبله را كه از بزرگان عبدالقيس و از زهّاد و نُسّاك ربيعه بود، به قتل رساندند.
طلحه و زبير بر سر پيشنماز شدن با يكديگر به نزاع برخاستند و پس از گفتگوى طولانىِ كه بين طلحه و زبير صورت گرفت، قرار بر اين شد كه يك روز عبدالله بن زبير امام جماعت باشد و روز ديگر محمد بن طلحه با مردم نماز بخواند.
[١] عايشه روايت مى كند: از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)شنيدم كه در حالى كه زنانش دورش جمع بودند، گفت: «كاش مى دانستم كدام يك از شما هستيد كه سگان حوأب بر او پارس مى كند و او به طرف شرق براى آشوبگرى و فتنه انگيزى در حركت است!»