فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٠١ - پرسش دوم چرا پس از تحميل حكميت بر على(ع) از آن برگشتند     
حكميّت تنها از آنِ خداست و ما نمى پذيريم بندگان خدا درباره دين خدا حكميت كنند. خداوند درباره معاويه و يارانش حكمش را داده كه يا كشته شوند يا تحت فرمان ما درآيند.[١]
ثالثاً: خيال مى كردند لازمه پذيرش حكميت آن است كه آنها در اين جنگ و جهاد طولانى عليه معاويه بر باطل بوده باشند و در نتيجه خونهايى كه ريخته شده و شهدايى كه در اين راه داده اند همگى ناحق باشند و بر همين اساس، وقتى كه اشعث صلحنامه را بر قبيله تميم خواند، آنان گفتند: بندگان حق ندارند كه در دين خدا حكميت نمايند. حكميّت تنها از آن خداست. اى اشعث! پس كشته هاى ما چه مى شوند؟[٢]
رابعاً: به على گفتند: تو اول ما را از پذيرش حكميت باز داشتى و ديگر بار ما را به آن فرا خواندى. اگر حكميت بد بود نهى تو از آن بجا و امر تو به آن نابجا بود و اگر حكميت خوب بود تو با نهى از آن بر خطا و با امر به آن بر صواب بودى و بنابر هر يك از اين دو فرض ناچار، دچار خطا شده اى.
اين وجوه چارگانه بود كه آنها را به گمراهى و ضلالت انداخت و آنها در صدد شدند تا عهد شكنى را بر على(عليه السلام)تحميل نمايند. اينها همه تحجّر و ساده انديشى آنان را نشان مى دهد. اينك بررسى هر يك از وجوه چهارگانه:
اما وجه اول: گر چه فرمان خداوند اين بود كه معاويه و اصحابش يا از بين بروند يا به اطاعت امام واجب الاطاعه گردن نهند و بر امام واجب بود تا تحقق يكى از اين دو هدف مبارزه نمايد اما جنگيدن وقتى واجب است كه توانايى بر آن باشد و مانعى هم از انجام اين وظيفه نباشد و حال آنكه اصحاب توانايى
[١] نصر ابن مزاحم: وقعة صفين ٥٩٤. ٢ . نصر بن مزاحم: وقعة صفين ٥٨٨.