فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٢١٦ - ١٥ ـ قيام مرداس بن اديّه     
هستيم. گفت: هر كسى را كه ديديد بگوييد ما براى ايجاد فساد در زمين و براى ترساندن كسى بپا نخاسته ايم، بلكه براى فرار از ظلم قيام كرده ايم و با كسى نمى جنگيم مگر آنكه كسى با ما بجنگد و از غنيمت بر نمى داريم مگر سهم خودمان را. آنگاه پرسيد: آيا كسى به طرف ما مى آمد؟ گفتيم: بلى، اسلم بن زرعه كلابى. گفت: فكر مى كنيد كى به ما مى رسد؟ گفتيم: فلان روز. بعد ابو بلال گفت: خداوند ما را بس است و او خوب وكيلى است.
وقتى اسلم به آنان رسيد، ابو بلال ندا داد: اى اسلم! از خدا بترس! ما قصد جنگيدن نداريم و غنيمتى را مصادره نمى كنيم; پس تو چه مى خواهى؟ گفت: مى خواهم شما را نزد ابن زياد باز گردانم. مرداس گفت: او ما را مى كشد. گفت: و اگر شما را كشت؟ گفت: تو در خون ما شريك خواهى بود. گفت: من او را بر حق و شما را بر باطل مى دانم. در اين وقت ابن حريث بن حجل (از اصحاب ابى بلال) فرياد برآورد: آيا او بر حق است در حالى كه از فاجران فرمان مى برد و خودش يكى از آنهاست و با تهمت آدم مى كشد و در ماليات به دلخواه خود تصرف مى كند و در قضاوت، به جور حكم مى كند؟ آيا نمى دانى كه او توسط ابن سعاد چهار بى گناه را كشت؟
آنگاه همگى يكپارچه بر او حمله كردند و نزديك بود معبد، يكى از خوارج او را دستگير كند اما او و يارانش بدون جنگ شكست خوردند. وقتى اسلم بر ابن زياد وارد شد، ابن زياد سخت بر او خشم گرفت. گفت: واى بر تو! با دو هزار نفر رفتى و از دست چهل نفر شكست خوردى؟ ...