شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٧ - قصد شاه به كشتن امرا و شفاعت كردن اياز پيش تخت سلطان كه اى شاه عالم العفو اولى
|
بر اميد وصل تو مردن خوش است |
تلخى هجر تو فوق آتش است |
|
|
گبر مىگويد ميان آن سقر |
چه غمم بودى گرم كردى نظر |
|
|
كآن نظر شيرين كننده رنجهاست |
ساحران را خونبهاى دست و پاست |
|
ب ٤١١٩- ٤١١٠ هر چند مخاطب اين بيتها محمود است و خطاب كننده اياز، اما در آن دستورى است بنده را در نياز بردن به پيشگاه حضرت حق.
ايها الناس اتقوا: اى مردم بپرهيزيد. (جمله گرفته از قرآن كريم است.) از فراق هجر مىگويى سخن:
|
از فراق تلخ مىگويى سخن |
هر چه خواهى كن و ليكن اين مكن |
|
٢٤١٤/ ١ مولانا را با سخنان على (ع) انسى بوده است و نمونههايى از آن كه در مطاوى مثنوى آمده نوشته شد، ظاهرا در سرودن اين بيت اين فقره از سخنان على (ع) را در نظر داشته:
«هبنى صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك: گرفتم در عذاب تو شكيبا باشم، چگونه بر فراق تو شكيبا توانم بود.» (دعاى كميل) اى كه بخششهاى همه جهان ذرهاى از عكس بخشش توست. بخششها ثناى بخشش تو را مىگويد. چگونه كسانى كه در خدمت تواند و از محبت تو برخوردار شدهاند توانند دورى تو را تحمل كنند. اگر هزار بار بميرند و تلخى مرگ را بچشند و تحمل كنند بر فراق تو شكيبا نتوانند بود. اما اگر تو بر آنان نظر لطف افكنى عذاب بر آنان آسان خواهد بود چنان كه چون ديده ساحران گشوده شد و بزرگى حق را ديدند از دست دادن دست و پا را به جان خريدند.