شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٩ - تفسير گفتن ساحران فرعون را در وقت سياست با او كه لا ضير انا الى ربنا منقلبون
در آوردند.) سر: آگاهى درونى از شناخت نعمتهاى آخرت.
يا ليت قومي يعلمون: «كاش مردم من مىدانستند.» (يس، ٢٦) اشارت است به پاداشى كه خدا به نيكو كاران دهد كه: «اعددت لعبادى الصالحين، ما لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر.» (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٤٠٥/ ٣) فرعونى: كنايت از مقام عالى.
نجس خرقه: پادشاهى ظاهرى.
مصر جان: اضافه مشبه به بمشبه. (اگر جانى را كه ما يافتهايم بيابى بر صدها مصر حاكم مىشوى.) هر دو نام: پروردگار و خودت. (نه خود را شناختهاى نه پروردگارت را.) لرزان شدن: اشارت است به وحشتى كه بر فرعون دست داده بود، از معجزه موسى (ع) و ايمان ساحران بدو.
اناى پر ...: كنايت از خود بينى و خويش را به چيزى شمردن.
گر نبوديت ...: «انا ربكم الأعلى» گفتن تو و قدرت نماييت موجب شده است ما از اين جهان برهيم و به نعمت جاودانى برسيم.
ساحران به فرعون مىگويند، كسانى از مرگ مىترسند كه زندگى را در همين چند روزه دنيا بدانند، اما آنان كه مىدانند چون از قيد تن رستند به حق پيوستند نه تنها از بريدن دست و پا بيمى ندارند از شكيبايى و استقامت آسمان را به شگفتى وا مىدارند.
|
هين مكن تعجيل اول نيست شو |
چون غروب آرى بر آ از شرق ضو |
|
|
از انايى ازل دل دنگ شد |
اين انايى سرد گشت و ننگ شد |
|
|
ز آن انايى بىانا خوش گشت جان |
شد جهان او از انايى جهان |
|
|
از انا چون رست اكنون شد انا |
آفرينها بر اناى بىعنا |
|
|
كو گريزان و انايى در پيش |
مىدود چون ديد وى را بىويش |
|
|
طالب اويى نگردد طالبت |
چون بمردى طالبت شد مطلبت |
|
|
زندهاى كى مرده شو شويد تو را |
طالبى كى مطلبت جويد تو را |
|
|
اندر اين بحث ار خرد ره بين بدى |
فخر رازى راز دان دين بدى |
|