شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٦ - قصد شاه به كشتن امرا و شفاعت كردن اياز پيش تخت سلطان كه اى شاه عالم العفو اولى
تهاون: سهل انگارى، آسان گرفتن.
اگر بنده به ياد حق باشد و عظمت او را در خاطر نگه دارد، فراموشى بدو دست نمىدهد، درست است كه اگر فراموش كرد از او مؤاخذت نمىكنند. اما اينكه چرا عظمت او را از ياد برد تا فراموشى بر او دست دهد؟ جاى مؤاخذت است.
|
همچو مستى كو جنايتها كند |
گويد او معذور بودم من ز خود |
|
|
گويدش ليكن سبب اى زشت كار |
از تو بد در رفتن آن اختيار |
|
|
بىخودى نآمد به خود توش خواندى |
اختيارت خود نشد توش راندى |
|
|
گر رسيدى مستى بىجهد تو |
حفظ كردى ساقى جان عهد تو |
|
|
پشت دارت بودى او و عذر خواه |
من غلام زلت مست اله |
|
ب ٤١٠٩- ٤١٠٥ شدن: رفتن.
تمثيلى است براى روشن ساختن مطلبى كه در بيتهاى پيش گفته شد. مست كه از خود بىخود است اگر جنايتى كند مستى او را معذور نمىدارد و نتواند گفت من از خود اختيارى نداشتم. چرا كه بدو گويند خود به اختيار، اختيارات را از دست دادى مىتوانستى مست نشوى. مستيى كه مؤاخذت ندارد مست حق بودن است.
|
گفت مغلوب تو بودم مست تو |
دست من بر بسته بود از دست تو ... |
|
|
گفته اين مغلوب معدومى است كو |
جز به نسبت نيست معدوم ايقنوا |
|
٣٩٦- ٣٩٤/ ٤ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٩٦- ٣٩٤/ ٤)
|
عفوهاى جمله عالم ذرهاى |
عكس عفوت اى ز تو هر بهرهاى |
|
|
عفوها گفته ثناى عفو تو |
نيست كفوش ايها الناس اتقوا |
|
|
جانشان بخش و ز خودشان هم مران |
كام شيرين تواند اى كامران |
|
|
رحم كن بر وى كه روى تو بديد |
فرقت تلخ تو چون خواهد كشيد |
|
|
از فراق هجر مىگويى سخن |
هر چه خواهى كن و ليكن اين مكن |
|
|
صد هزاران مرگ تلخ شصت تو |
نيست مانند فراق روى تو |
|
|
تلخى هجر از ذكور و از اناث |
دور دار اى مجرمان را مستغاث |
|