شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٥ - قصد انداختن مصطفى
قصد انداختن مصطفى ٧ خود را از كوه حرى از وحشت دير نمودن جبرئيل ٧ خود را به وى و پيدا شدن جبرئيل به وى كه مينداز كه تو را دولتها در پيش است
|
مصطفى را هجر چون بفراختى |
خويش را از كوه مىانداختى |
|
|
تا بگفتى جبرئيلش هين مكن |
كه تو را بس دولت است از امر كن |
|
|
مصطفى ساكن شدى ز انداختن |
باز هجران آوريدى تاختن |
|
|
باز خود را سر نگون از كوه او |
مىفكندى از غم و اندوه او |
|
|
باز خود پيدا شدى آن جبرئيل |
كه مكن اين اى تو شاه بىبديل |
|
|
همچنين مىبود تا كشف حجاب |
تا بياييد آن گهر را او ز جيب |
|
|
بهر هر محنت چو خود را مىكشند |
اصل محنتهاست اين چونش كشند |
|
|
از فدايى مردمان را حيرتى است |
هر يكى از ما فدايى سيرتى است |
|
ب ٣٥٤٢- ٣٥٣٥ آوردن اين داستان به مناسبت بيان احوال بعض زاهدان است كه چون در رياضت فتوحى نبينند، كارد بر گيرند تا بر خويش زنند. در احاديث مثنوى مأخذ اين بيتها روايتى است كه صاحب دلائل النبوة، از طريق ابن عباس آورده است: «چون در حراء به رسول خدا وحى رسيد چند روزى جبرئيل را نديد. سخت اندوهناك شد چندان كه يك بار به ثبير و يك بار به حراء مىرفت. مىخواست خود را از كوه به زير افكند ...» (مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ١٨٨) مؤلف دلائل النبوة، ابو بكر احمد بن حسين بيهقى است (تولد ٣٨٤، وفات ٤٥٨ ه. ق). اما اين حديث يا بهتر بگوييم اين گفته بر ساخته در كتابهاى متقدم بر دلائل النبوة نيز ديده مىشود. در سيره ابن اسحاق به روايت ابن بكير از وى، از بعض اهل علم چنين