شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٧ - حكايت آن درويش كه در هرى غلامان آراسته عميد خراسان را ديد و بر اسبان تازى و قباهاى زربفت، و كلاههاى مغرق و غير آن، پرسيد كه اينها كدام اميراناند و چه شاهاناند گفت او را كه اينها اميران نيستند، اينها غلامان عميد خراساناند، روى به آسمان كرد كه اى خدا
حكايت آن درويش كه در هرى غلامان آراسته عميد خراسان را ديد و بر اسبان تازى و قباهاى زربفت، و كلاههاى مغرق و غير آن، پرسيد كه اينها كدام اميراناند و چه شاهاناند گفت او را كه اينها اميران نيستند، اينها غلامان عميد خراساناند، روى به آسمان كرد كه اى خدا غلام پروردن از عميد بياموز، آن جا مستوفى را عميد گويند
|
آن يكى گستاخ رو اندر هرى |
چون بديدى او غلام مهترى |
|
|
جامه اطلس كمر زرين روان |
روى كردى سوى قبله آسمان |
|
|
كاى خدا زين خواجه صاحب منن |
چون نياموزى تو بنده داشتن |
|
|
بنده پروردن بياموز اى خدا |
زين رئيس و اختيار شاه[١] ما |
|
|
بود محتاج و برهنه و بىنوا |
در زمستان لرز لرزان از هوا |
|
|
انبساطى كرد آن از خود برى |
جرأتى بنمود او از لمترى |
|
|
اعتمادش بر هزاران موهبت |
كه نديم حق شد اهل معرفت |
|
|
گر نديم شاه گستاخى كند |
تو مكن آن كه ندارى آن سند |
|
|
حق ميان داد و ميان به از كمر |
گر كسى تاجى دهد او داد سر |
|
ب ٣١٧٣- ٣١٦٥ مأخذ حكايت چنان كه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى نوشته شده منطق الطير عطار است، اما در مصيبت نامه داستان به صورت ديگرى هم آمده است: «ديوانهاى به نيشابور مىآمد، در صحرا گاو و گوسالهها ديد پرسيد از كيست؟ گفتند از عميد خراسان. اسبها و كرهها نيز گفتند از آن عميد است. غلامانى زيبا گذشتند پرسيد كيانند گفتند غلامان عميد، سپس سراها و دكانها كه گفتند از آن عميد است ديوانه كلاهى را كه بر سر داشت
[١] -در حاشيه نسخه اساس: شهر.