شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٨ - بردن روبه خر را پيش شير، و جستن خر از شير، و عتاب كردن روباه با شير كه هنوز خر دور بود تعجيل كردى، عذر گفتن شير و لابه كردن روبه را شير، كه برو بار دگرش بفريب
بردن روبه خر را پيش شير، و جستن خر از شير، و عتاب كردن روباه با شير كه هنوز خر دور بود تعجيل كردى، عذر گفتن شير و لابه كردن روبه را شير، كه برو بار دگرش بفريب
|
چون كه بر كوهش به سوى مرج بود |
تا كند شيرش به حمله خرد و مرد |
|
|
دور بود از شير و آن شير از نبرد |
تا به نزديك آمدن، صبرى نكرد |
|
|
گنبدى كرد از بلندى شير هول |
خود نبودش قوت و امكان حول |
|
|
خر ز دورش ديد و برگشت و گريز |
تا به زير كوه تازان نعل ريز |
|
|
گفت روبه شير را اى شاه ما |
چون نكردى صبر در وقت وغا |
|
|
تا به نزديك تو آيد آن غوى |
تا به اندك حملهاى غالب شوى |
|
|
مكر شيطان است تعجيل و شتاب |
لطف رحمان است صبر و احتساب |
|
|
دور بود و حمله را ديد و گريخت |
ضعف تو ظاهر شد و آب تو ريخت |
|
|
گفت من پنداشتم بر جاست زور |
تا بدين حد مىندانستم فتور |
|
|
نيز جوع و حاجتم از حد گذشت |
صبر و عقلم از تجوع ياوه گشت |
|
|
گر توانى بار ديگر از خرد |
باز آوردن مر او را مسترد |
|
|
منت بسيار دارم از تو من |
جهد كن باشد بيارىاش به فن |
|
|
گفت آرى گر خدا يارى دهد |
بر دل او از عمى مهرى نهد |
|
|
پس فراموشش شود هولى كه ديد |
از خرى او نباشد اين بعيد |
|
|
ليك چون آرم من او را بر متاز |
تا به بادش ندهى از تعجيل باز |
|
|
گفت آرى تجربه كردم كه من |
سخت رنجورم مخلخل گشته تن |
|
|
تا به نزديكم نيايد خر تمام |
من نجنبم خفته باشم در قوام |
|
ب ٢٥٨٠- ٢٥٦٤