شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢٣ - در بيان كسى كه سخنى گويد كه حال او مناسب آن سخن و آن دعوى نباشد چنان كه كفره، و لئن سألتهم من خلق السموات و الأرض ليقولن الله، خدمت بت سنگين كردن و جان و زر فداى او كردن چه مناسب باشد با جانى كه داند كه خالق سموات و ارض و خلايق الهى است سميعى، بصيرى
در بيان كسى كه سخنى گويد كه حال او مناسب آن سخن و آن دعوى نباشد چنان كه كفره، و لئن سألتهم من خلق السموات و الأرض ليقولن الله، خدمت بت سنگين كردن و جان و زر فداى او كردن چه مناسب باشد با جانى كه داند كه خالق سموات و ارض و خلايق الهى است سميعى، بصيرى، حاضرى مراقبى، مستولى غيورى الى آخره
|
زاهدى را يك زنى بد بس غيور |
هم بد او را يك كنيزك همچو حور |
|
|
زن ز غيرت پاس شوهر داشتى |
با كنيزك خلوتش نگذاشتى |
|
|
مدتى زن شد مراقب هر دو را |
تا كشان فرصت نيفتد در خلا |
|
|
تا در آمد حكم و تقدير اله |
عقل حارس خيره سر گشت و تباه |
|
|
حكم و تقديرش چو آيد بىوقوف |
عقل كه بود؟ در قمر افتد خسوف |
|
|
بود در حمام آن زن ناگهان |
يادش آمد طشت و در خانه بد آن |
|
|
با كنيزك گفت رو هين مرغ وار |
طشت سيمين را ز خانه ما بيار |
|
|
آن كنيزك زنده شد چون اين شنيد |
كه به خواجه اين زمان خواهد رسيد |
|
|
خواجه در خانه است و خلوت اين زمان |
پس دوان شد سوى خانه شادمان |
|
|
عشق شش ساله كنيزك را بد اين |
كه بيابد خواجه را خلوت چنين |
|
|
گشت پران جانب خانه شتافت |
خواجه را در خانه در خلوت بيافت |
|
|
هر دو عاشق را چنان شهوت ربود |
كه احتياط و ياد در بستن نبود |
|
|
هر دو با هم در خزيدند از نشاط |
جان به جان پيوست آن دم ز اختلاط |
|
|
ياد آمد در زمان زن را كه من |
چون فرستادم و را سوى وطن |
|
|
پنبه در آتش نهادم من به خويش |
اندر افكندم قچ نر را به ميش |
|
|
گل فرو شست از سر و بىجان دويد |
در پى او رفت و چادر مىكشيد |
|
ب ٢١٧٨- ٢١٦٣