شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٦ - قصه اياز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستين و گمان آمدن، خواجه تاشانش را كه او را در آن حجره دفينه است به سبب محكمى در و گرانى قفل
|
هر چه محبوبم كند من كردهام |
او منم من او چه گر در پردهام |
|
|
باز گفتى دور از آن خو و خصال |
اين چنين تخليط ژاژ است و خيال |
|
|
از اياز اين خود محال است و بعيد |
كو يكى درياست قعرش ناپديد |
|
|
هفت دريا اندر او يك قطرهاى |
جمله هستى ز موجش چكرهاى |
|
|
جمله پاكىها از آن دريا برند |
قطرههايش يك به يك ميناگرند |
|
|
شاه شاهان است بلكه شاه ساز |
وز براى چشم بد نامش اياز |
|
|
چشمهاى نيك هم بر وى بد است |
از ره غيرت كه حسنش بىحد است |
|
|
يك دهان خواهم به پهناى فلك |
تا بگويم وصف آن رشك ملك |
|
|
ور دهان يابم چنين و صد چنين |
تنگ آيد در فغان اين حنين |
|
|
اين قدر گر هم نگويم اى سند |
شيشه دل از ضعيفى بشكند |
|
|
شيشه دل را چو نازك ديدهام |
بهر تسكين بس قبا بدريدهام |
|
|
من سر هر ماه سه روز اى صنم |
بىگمان بايد كه ديوانه شوم |
|
|
هين كه امروز اول سه روزه است |
روز پيروز است نه پيروزه است |
|
|
هر دلى كاندر غم شه مىبود |
دم به دم او را سر مه مىبود |
|
|
قصه محمود و اوصاف اياز |
چون شدم ديوانه رفت اكنون ز ساز |
|
ب ١٨٩١- ١٨٧٣ تسخر: استهزا، فسوس.
كين: اشارت است به گفته نمامان (ذخيره كردن اياز كالايى گرانبها را).
خسته: در لغت، درمانده، كوفته و مجروح است، ليكن در اين بيت به معنى آزرده، شرمگين به كار رفته است.
او منم:
|
رو كه بى يسمع و بىيبصر توى |
سر توى چه جاى صاحب سر توى |
|
|
چون شدى من كان لله از وله |
من تو را باشم كه كان الله له |
|
١٩٣٩- ١٩٣٨/ ١ تخليط: افساد. تهمت زدن.
چكره: چكه، قطره.