شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٥ - قصه آن شخص كه دعوى پيغامبرى مىكرد گفتندش چه خوردهاى كه گيج شدهاى و ياوه مىگويى؟ گفت اگر چيزى يافتمى كه خوردمى نه گيج شدمى و نه ياوه گفتمى كه هر سخن نيك كه با غير اهلش گويند ياوه گفته باشند اگر چه در آن ياوه گفتن مأمورند
اما در سروده مولانا هر چند ظاهر عنوان، داستان مدعى پيغمبرى را مىنمايد، مقصود او پيمبر راستين است كه مردم وى را دروغگو مىگويند.
فخ: دام.
از عدم آمدن: از مادر زادن. از ميان مردم برخاستن. چنان كه بيشتر اعتراض مخالفان بر پيمبران اين بود كه تو هم يكى از ما هستى چگونه پيمبر ما شدهاى. ما أنتم إلا بشر مثلنا و ما أنزل الرحمن من شيء. (يس، ١٥) اينجا غريب: جايى كه از آن ما نيست. (دنيا) تو چرا مخصوص باشى: چنان كه مىگفتند: أ هذا الذي بعث الله رسولا. (فرقان، ٤١) نه شما: پاسخ پيمبران است. پيمبران مىگويند شما ناآگاهانه آن عالم را گذرانديد. اما ما را خدا موهبتى بخشيده است: قالت لهم رسلهم إن نحن إلا بشر مثلكم و لكن الله يمن على من يشاء من عباده و ما كان لنا أن نأتيكم بسلطان إلا بإذن الله. (ابراهيم، ١١)
|
شاه را گفتند اشكنجهاش بكن |
تا نگويد جنس او هيچ اين سخن |
|
|
شاه ديدش بس نزار و بس ضعيف |
كه به يك سيلى بميرد آن نحيف |
|
|
كى توان او را فشردن يا زدن |
كه چو شيشه گشته است او را بدن |
|
|
ليك با او گويم از راه خوشى |
كه چرا دارى تو لاف سركشى |
|
|
كه درشتى نايد اينجا هيچ كار |
هم به نرمى سر كند از غار مار |
|
|
مردمان را دور كرد از گرد وى |
شه لطيفى بود و نرمى ورد وى |
|
|
پس نشاندش باز پرسيدش ز جا |
كه كجا دارى معاش و ملتجى |
|
|
گفت اى شه هستم از دار السلام |
آمده از ره در اين دار الملام |
|
|
نه مرا خانه است و نه يك همنشين |
خانه كى كرده است ماهى در زمين |
|
|
باز شه از روى لاغش گفت باز |
كه چه خوردى و چه دارى چاشت ساز |
|
|
اشتهى دارى چه خوردى بامداد |
كه چنين سر مستى و پر لاف و باد |
|
|
گفت اگر نانم بدى خشك و طرى |
كى كنيمى دعوى پيغمبرى |
|
ب ١١٣٩- ١١٢٨ جنس او: مدعيان پيغمبرى.
با او گويم: گفت و گوى شاه با خود، در باره مدعى پيمبرى.