شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢٤ - در بيان كسى كه سخنى گويد كه حال او مناسب آن سخن و آن دعوى نباشد چنان كه كفره، و لئن سألتهم من خلق السموات و الأرض ليقولن الله، خدمت بت سنگين كردن و جان و زر فداى او كردن چه مناسب باشد با جانى كه داند كه خالق سموات و ارض و خلايق الهى است سميعى، بصيرى
و لئن سألتهم ...: «اگر از آنان بپرسى آسمانها و زمين را كه آفريده است؟ مىگويند الله.» (لقمان، ٢٥) كرده مشركان با گفته آنان يكى نبود خدا را آفريدگار مىگفتند و پيش بتان سجده مىكردند. حال آنان چون زاهد است كه در نماز ايستاده بود اما ظاهر او خلاف طهارت را نشان مىداد.
خلا: خلوت، نهان.
حكم و تقدير: چون قضاء الهى رسد آدمى كور و كر گردد.
|
آدما تو نيستى كور از نظر |
ليك اذا جاء القضاء عمى البصر |
|
٣٣١/ ٤ حارس: نگهبان.
مرغ وار: شتابان.
شش ساله: مىتوان آن را به معنى لغوى گرفت و مىتوان «دراز مدت» معنى كرد.
مولانا چنان كه شيوه اوست داستانى را كه ظاهر آن هزل مىنمايد، در ميان مىنهد و از آن نتيجهاى جدى و پند آموز مىگيرد. علت طرح اين گونه داستانها آن است كه توجه خواننده يا شنونده را براى گفتن آن نتيجه آماده سازد، چرا كه طبع بيشترين هزل را بهتر از جد مىپسندد. و چنان كه خواهيم ديد در ضمن اين داستان حقيقتها بيان شده است.
چنان كه خود در مقدمه داستان مخنث كه در همين دفتر خواهد آمد بيتى را از سنايى گرفته و جاى دو مصرع را عوض كرده و گويد:
|
بيت من بيت نيست اقليم است |
هزل من هزل نيست تعليم است |
|
(سنايى)
|
آن ز عشق جان دويد و اين ز بيم |
عشق كو و بيم كو فرقى عظيم |
|
|
سير عارف هر دمى تا تخت شاه |
سير زاهد هر مهى يك روزه راه |
|
|
گر چه زاهد را بود روزى شگرف |
كى بود يك روز او خمسين الف |
|
|
قدر هر روزى ز عمر مرد كار |
باشد از سال جهان پنجه هزار |
|
|
عقلها زين سر بود بيرون در |
زهره وهم ار بدرد گو بدر |
|
|
ترس، مويى نيست اندر پيش عشق |
جمله قرباناند اندر كيش عشق |
|
|
عشق وصف ايزد است اما كه خوف |
وصف بنده مبتلاى فرج و جوف |
|