دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١ - ٣/ ٣ آنچه در شورا گذشت
عبد الرحمن گفت: كدام يك از شما دو نفر (على و عثمان) از اين امر (خلافت)، دورى مىجويد تا كار تعيين را به او وا گذاريم و خدا و اسلام نيز بر او شاهد باشند تا با بررسى، برترين را شناسايى كند؟
آن دو بزرگ، ساكت ماندند.
عبد الرحمن گفت: آيا [داورى را] براى من قرار مىدهيد و خدا نيز بر من شاهد باشد كه در تعيين برترينِ شما كوتاهى نكنم؟
آن دو گفتند: آرى، باشد.
[عبد الرحمن] دست يكى از آنها [يعنى على] را گرفت و گفت: تو با پيامبر خدا خويش هستى و در اسلام، سابقه دارى، آن گونه كه خود مىدانى. پس، خدا بر تو شاهد باشد كه اگر تو را امير ساختم، عدالت بورزى و اگر عثمان را امير ساختم، گوش دهى و فرمان ببرى.
سپس با ديگرى خلوت كرد و مانند آن را به او گفت و چون پيمان گرفت، گفت: عثمان! دستت را بالا بياور. پس با او بيعت كرد و على ٧ هم با او بيعت نمود و اهل خانه هم داخل شده، با او بيعت نمودند.
١٠٥٨. تاريخ الطبرى: عبد الرحمن بن عوف، در حالى كه عمامهاى را كه پيامبر خدا بر سرش نهاده بود، بر سر داشت و شمشيرش را حمايل كرده بود، بيرون آمد و بر منبر رفت و مدّتدرازى نشست و سپس به گونهاى كه كسى نمىشنيد، دعا كرد و پس از آن، به سخنرانى پرداخت و گفت: اى مردم! من از شما در نهان و آشكار، درباره پيشوايتان پرسش نمودم و كسى را نيافتم كه او را با اين دو (على و عثمان) برابر بدانيد. اى على! برخيز و به سوى من بيا.
على ٧ برخاست و پايين منبر ايستاد. عبد الرحمنْ دست او را گرفت و گفت: آيا تو با من، بر اساس كتاب خدا وسنّت پيامبرشو راه و روش ابو بكر و عمر، بيعت مىكنى؟
على ٧ فرمود: «خدا گواه است كه نه؛ بلكه به اندازه توانايىام بر آن مىپذيرم».
او دست على ٧ را رها كرد. سپس ندا داد و گفت: اى عثمان! به سوى من برخيز. پس، دست عثمان را گرفت و او در همان جا ايستاد كه على ٧ ايستاد.
[عبد الرحمن] گفت: آيا تو با من، بر اساس كتاب خدا و سنّتپيامبرش و راه و روش ابو بكر و عمر، بيعت مىكنى؟
گفت: خدا گواه است كه آرى.
پس [عبد الرحمن]، سرش را به سوى سقف مسجد بلند كرد و در همان حال كه دستش در دست عثمان بود، گفت: خدايا! بشنو و شاهد باش. خدايا! آنچه در اين امر بر گردن من بود، به عهده عثمان نهادم.