دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٠٩ - ١/ ٩ روى گردانندگان از بيعت با امام
گفتند: چرا.
فرمود: «پس چرا از همراهى من، سر باز مىزنيد؟».
سعد گفت: من رفتن به اين جنگ را خوش نمىدارم، مبادا مؤمنى كشته شود. اگر به من شمشيرى دهى كه مؤمن را از كافر باز شناسد، همراه تو خواهم جنگيد!
اسامه گفت: تو گرامىترين بنده خدا نزد منى؛ ولى با خداوند عهد بستهام كه با اهل ايمان نجنگم ....
و عبد اللّه بن عمر گفت: من نسبت به اين جنگ، شناختى ندارم و از تو مىخواهم مرا بر امرى كه از آن، آگاهى ندارم، وادار نسازى.
آنگاه اميرمؤمنان به آنان فرمود: «هر گرفتار فتنهاى سرزنش نگردد. آيا بر بيعت با من استواريد؟».
گفتند: بلى.
فرمود: «بازگرديد. به زودى خداوند، مرا از شما بىنياز مىكند».
١٣٢٠. تاريخ الطبرى به نقل از ابو مليح، در گزارش پارهاى از رخدادهاى هنگام بيعت با امام: على ٧ روانه مسجد شد و بر منبر رفت، در حالى كه عبايى و لباسى بلند [در بر] و عمامهاى از خز [بر سر] داشت و كفشهايش را به دست گرفته بود. مردم با وى بيعت كردند، در حالى كه بر كمان، تكيه زده بود. سعد را آوردند.
على ٧ به وى فرمود: «بيعت كن».
گفت: بيعت نمىكنم تا مردم، بيعت كنند. سوگند به خداوند كه از سوى من آسيبى به تو نرسد.
فرمود: «رهايش كنيد».
ابن عمر را آوردند. فرمود: «بيعت كن».
گفت: بيعت نمىكنم تا مردم بيعت كنند.
فرمود: «ضامنى بياور».
گفت: ضامنى نمىبينم.
[مالك] اشتر گفت: بگذار گردنش را بزنم.
على ٧ فرمود: «او را رها كنيد. خودم ضامن اويم. به درستى كه تو تا آنجا كه من مىدانم، در كودكى و بزرگسالى، بداخلاق بودى».