دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥٩ - ٤/ ٦ عفو قاتل هرمزان و دختر ابو لؤلؤ
تو رخ دهد، معاف داشت و آن، در زمانى واقع شد كه تو خليفه نبودى.
عثمان گفت: من ولىّ خون آنان هستم. آن [خون] را به ديه تبديل كردم كه از مال خود مىپردازم.
و چون مردى از انصار به نام زياد بن لَبيد بيّاضى، عبيد اللّه بن عمر را ديد، سرود:
هان، اى عبيد اللّه! راه فرارى ندارى
و ابن اروى (عثمان)، پناهگاه و مَفرّ خوبى نيست.
به خدا، بى اجازه و به حرام، خونى را ريختى
و كشتن هرمزان، با اهميّت است.
بى هيچ دليلى و تنها به گفته گويندهاى
كه حرفى زد، آيا هرمزان را در قتل عمر، متّهم مىكنيد؟!
پيشامدها با هم شدند و نابخردى گفت:
«آرى، او را متّهم مىكنم» و [بدين گونه] نظر و فرمان داد.
و سلاح آن بنده، در داخل خانهاش است
آن (سلاح) را زير و رو مىكند و [بدينگونه] كارها با هم سنجيدهمىشوند.
عبيد اللّه بن عمر، از زياد بن لبيد و شعرش به عثمان شكايت كرد. عثمان، زياد بن لبيد را فرا خواند و او را نهى كرد. زياد، به گفتن شعرى درباره عثمان پرداخت و گفت:
اى ابو عمرو! شك مكن كه
عبيد اللّه در گروِ قتل هرمزان است.
و بىگمان، اگر جرم او را ببخشى
به خطا نزديك شدهاى، همانند نزديك شدن دو اسب مسابقه.
آيا به ناحقْ او را مىبخشى؟
پس با واقعيّت، چه مىكنى؟
عثمان، زياد بن لبيد را فرا خواند و او را نهى كرد و براند.