دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٧ - ٣/ ٦ بانگ غم
آب عطسه بزى نمىارزد».
مىگويند: چون سخن به اين جا رسيد، مردى عراقى نزديك رفت و نامهاى به امام ٧ داد. گفته شده كه در آن، پرسشهايى (خواستههايى) بود كهپاسخ آنها را مىخواست.
پس، امام ٧ بدان نگريست و چون از خواندن آن فارغ شد، ابن عبّاس گفت: اى امير مؤمنان! كاش دنباله سخن را ادامه دهى.
امام ٧ فرمود: «هيهات، ابن عبّاس! [چنين چيزى ناشدنى است]. آن، شِقْشِقهاى[١] بود كه بيرون آمد و به جاى خود بازگشت».
ابن عبّاس مىگويد: به خدا سوگند، هرگز بر هيچ سخنى، چنان كه بر اين سخن افسوس خوردم، افسوس نخوردم كه چرا نشد امير مؤمنان، سخن خود را به آن جا كه مىخواست، برسانَد!
ر. ك: ج ٧ ص ٩٩ (خطبه امام، پس از كشته شدن محمّد بن ابى بكر).
و ص ١٠١ (نامه سرگشاده امام به امّت اسلام، پس از اشغال مصر).
[١]. شِقشِقَه، پاره گوشتى است كه شتر به هنگام بانگ زدن، از گوشه دهانْ بيرون مىدهد و درنگ آن در بيرون از دهان، بسيار كوتاه است.