دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٥ - ٣/ ٦ بانگ غم
شگفتا كه او (ابو بكر) در حياتش درخواست مىكرد كه وى را از خلافتْ معاف دارند؛ امّا براى پس از وفاتش، آن را به ديگرى سپرد! چه سفت و محكم به پستان خلافت چسبيدند و آن را ميان خود قسمت كردند [، دوشيدند و نوشيدند]!
سپس آن را به جايى ناهموار و جانفرسا و پر گزند درآورْد و در اختيار كسى قرار داد كه پى در پى مىلغزيد و پوزش مىطلبيد و همراهش سوارى را مىمانْد كه بر مَركبى چموش است [كه] اگر مهارش را محكم كِشد، بينىاش پاره گردد و اگر رهايش كند، بجَهد و سرنگونش سازد.
به خدا سوگند، مردم در نتيجه [كارهاى او] به انحراف و چموشى و رنگ به رنگ شدن و كجروى دچار گشتند و من، با وجود آن كه زمانش طولانى و آزردگىاش سخت بود، شكيب ورزيدم، تا آن كه او (عمَر) نيز به راه خود رفت و در گذشت و خلافت را در ميان گروهى نهاد و مرا يكى از آنان پنداشت.
خدايا، چه شورايى! چه وقت در برترى من بر اوّلىِ آنها (ابوبكر) ترديد افتاد كه اكنون با اينان برابر شمرده مىشوم؟!
ولى به ناچار [و براى حفظ اسلام،] با آنان در فرود و اوج، همگام و همراه شدم؛ امّا يكى به كينه از من كناره گزيد و ديگرى به برادر زنش گرويد و چيزهايى ديگر، تا اينكه سومى (عثمان) به پا خاست و خورد و شكم را پر و تهى ساخت و خويشاوندانش به همراه او به خوردن و بُردن مالخدا برخاستند و چونشتران، كه گياهِ بهار را مىخورند، آن را بلعيدند، تا آن كه رشتههايش پنبه شد و كارهايش سبب قتلش گرديد و پرخورىاش سرنگونش ساخت.
ناگهان با شگفتى ديدم كه مردم، به انبوهىِ يال كفتار، از هر سو به من هجوم آوردهاند، چندان كه حسن و حسين[١] پايمال شدند و دو پهلوى جامهام دريده گشت؛ [مردم] چون گله گوسفند، گرد مرا گرفتند.
آن گاه كه [بيعتشان را پذيرفتم و] به كار برخاستم، گروهى پيمان شكستند و گروهى از دين بيرون رفتند و گروهى ستم، پيشه كردند. گويى اين سخن خدا را نشنيده بودند كه مىفرمايد: «اين سراى آخرت، از آنِ كسانى است كهبرترى نمىجويند و راهتبهكارى نمىپويند؛ و فرجام [نيك]، از آنِ پرهيزگاران است»!
آرى. به خدا سوگند، آن را شنيدند و فهميدند؛ ليكن دنيا در ديدهشان زيبا آمد و زينتهايش در چشمانشان بدرخشيد.
هان! سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، اگر حضور بيعتكنندگان نبود و وجود ياوران، حجّت را بر من تمام نمىكرد و [نيز] اگر خداوند از عالِمان، پيمان نگرفته بود كه شكمبارگىِ ستمگر و گرسنگى ستمديده را بر نتابند، افسار خلافت را بر گُردهاش مىانداختم و پايانش را چون آغازش مىانگاشتم و آنگاه مىديديد كه دنيايتان، نزد من، خوار است و به اندازه
[١]. واژه« حَسَنان» كه در اين جا به« حسن و حسين» ترجمه شد، به گونههاى ديگرى نيز خوانده و ترجمه شده است( ر. ك: ترجمه استاد سيّد جعفر شهيدى از نهج البلاغة).