دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٣ - ٣/ ٦ بانگ غم
دوران حكومتش بر ما) رسيد. او به دنبال من فرستاد و مرا زندانى نمود، تا آن كه برايم شفاعت شد و آزادم ساخت.
٣/ ٦
بانگ غم
١٠٧٨. امام على ٧ در يكى از خطبههايش: هان! به خدا سوگند، فلان شخص، جامه خلافت به تن كرد و مىدانست كه موقعيّت من به خلافت، موقعيّت مركز آسياب به سنگى است كه گرد آن مى گردد. كوهى بلند را مانم كه سيلاب از ستيغم ريزان است و مرغ [انديشه] از رسيدن به قلّهام ناتوان.
پس، دامن از خلافت بر كشيدم و از آن، روى پيچيدم و نيك انديشيدم كه يا بىياور بستيزم و يا بر اين تيرگى و ظلمت، شكيب ورزم؛ ظلمتى كه در آن، بزرگسالانْ فرتوت و خُردسالانْ پير گردند و مؤمن، تا لحظه ديدار پروردگارش، در آن به رنج و زحمت باشد.
ديدم شكيبايى خردمندانهتر است. پس با خارى در چشم و استخوانى در گلو و با آن كه ميراثم را تاراجرفته مىديدم، شكيب ورزيدم تا آن كه اوّلى به راه خود رفت [و مُرد] و خلافت را پس از خود به فلان سپرد.
[سپس امام ٧ به شعر اعشى، تمثّل جست]:
چه قدر تفاوت است ميان اكنون كه [آواره] بر پشت شترانم
و روزى كه در كنار حيّان، برادر جابر، غنوده بودم!