دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١٧ - ١/ ١٠ ١ عبد الله بن عمر بن خطاب
احاديث بسيارى در كتب اهل سنّت نقل شده است.
چون عمر، در آستانه مرگ قرار گرفت، براى عضويت فرزند او عبد اللّه در شورا با وى رايزنى كردند. عمر مخالفت كرد و گفت: او شايستگى خلافت را ندارد. او حتّى توان آن كه زنش را طلاق گويد نيز ندارد.
در برخى گزارشها آمده است كه عبد اللّه، به دستور عمر، عضو شورا شد، به اين شرط كه حقّ انتخاب شدن نداشته باشد.
او به هنگام حكومت عثمان، از مسائل سياسى دورى گزيده بود و در جريانهاى سياسى شركت نمىجست و در ايام خلافت امام على ٧ نيز به زاويه انزوا خزيد و از مسائل سياسى و اجتماعى، كنارهگيرى كرد.
در جنگهاى روزگار حاكميت على ٧ نيز عبداللّه بن عمر، سياست اجتماعىاش را بر اين استوار داشته بود كه كنار بماند و مىگفت:
من با مردم مدينهام؛ چرا كه فردى از آنان هستم. آنان در بيعتْ وارد شدند، من هم وارد شدم و از آنان جدا نخواهم شد. اگر قيام كنند، به پا مىخيزم، و اگر بنشينند، مىنشينم.
روشن بود كه اين ديدگاه عبد اللّه بن عمر، از سرِ تأمّل و چونان جريانى در سرتاسر زندگانى او نبود. او در روزگار خلفاى پيشين، چنين نكرده بود، چنانكه در روزگار حاكمان پس از على ٧ نيز چنين نكرد. او با معاويه و يزيد (كه تعداد زيادى از چهرههاى برجسته امّت و اصحاب، از جمله حسين بن على ٨ با او بيعت نكردند) بيعت كرد. او با عبدالملك نيز بيعت كرد.