دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٦٥ - ٥/ ٨ گشوده شدن محاصره با وساطت امام
عثمان گفت: [از اين پس] سخن تو را گوش مىدهم و با آنان مخالفت مىكنم.
سپسفرمان داد و مردم، از مهاجر و انصار، با او همراه شدند و عثمانْ [كسى را] به دنبال عمّار فرستاد تا با وى گفتگو و او را با على ٧ همراه كند؛ امّا عمّار امتناع كرد.
عثمان، سعد بن ابى وقّاص را فرستاد تا براى همراه كردن عمّار با على ٧، با وى گفتگو كند. سعد بيرون آمد، تا بر عمّار وارد شد و گفت: اى ابو يقظان! آيا تو با كسانى كه بيرون آمدهاند، نمىآيى، در حالى كه على بيرون آمده است؟ تو نيز همراه او بيرون رو و اين گروه را از پيشوايت باز گردان. من مىپندارم كه هيچ گاه مَركَبى را بهتر از اين زمان، سوار نشدهاى.
عثمان به كثير بن صَلت كِندى، كه از ياورانش بود، پيغام فرستاد كه: به دنبال سعد برو و هر چه را كه سعد به عمّار مىگويد و عمّار به او پاسخ مىدهد، بشنو و با شتاب، نزد من بيا.
كثير، بيرون آمد و سعد را نزد عمّار يافت كه با او خلوت كرده بود. چشم بر سوراخ در نهاد. عمّار برخاست و بدون آن كه او را بشناسد، چوبى را كه به دست داشت، وارد سوراخى كرد كه كثير چشمش را بر آن نهاده بود. كثير، چشم از سوراخ برداشت و در حالى كه چهرهاش را پوشانده بود، به عقب باز گشت.
عمّار، بيرون آمد و ردّ پاى او را شناخت و ندا داد: اى قليل، پسر امّ قليل! آيا به كار من سر مىكشى و بر سخن من گوش مىنهى؟! به خدا سوگند، اگر مىدانستم كه تو هستى، چشمانت را با همين چوب، بيرون مىآوردم، كه پيامبر خدا اين را حلال دانسته است.
سپس به سوى سعد باز گشت و سعد با او به گفتگو نشست؛ ولى از هر راهى كه در آمد، عمّار نپذيرفت و در پايان گفت: به خدا سوگند، هرگز آنان (مصريان) را باز نمىگردانم.
سعد بهنزد عثمان باز گشت و سخن عمّار را بهاو گفت. عثمان، سعد را متّهم كرد كه دلسوزى نكرده است و سعد به خدا سوگند ياد كرد كهاصرار ورزيدهاستو عثمانپذيرفت.
و على ٧ به سوى مصريان رفت و آنان را باز گرداند و آنان نيز منصرف شدند و باز گشتند.