دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٢٥ - ٥/ ١ نافرمانى در كوفه
كوفه). پس چند روزى در مدينه اقامت كردند و عثمان، آنها را به شهرهايشان باز نگردانْد (؛ زيرا نه دوست داشت كه سعيد را به كوفه باز گردانَد و نه دوست داشت كه او را بركنار كند)، تا اين كه كسانى از اين شهرها، از سنگينى خراج و معطّل ماندن مرزها نامه نوشتند.
عثمان، آنان را گرد آورد و گفت: چه نظر مىدهيد؟
معاويه گفت: امّا لشكر من كه از من راضى است.
عبد اللّه بن عامر بن كُرَيز گفت: هر كس مسئول [آرام كردن] حوزه خود باشد.
من نيز منطقه خود را سامان دادهام و آرام ساختهام.
عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح نيز گفت: بركنار كردن يك كارگزار و حاكم كردن ديگرى به خاطر توده مردم، كار سخت و بزرگى نيست.
سعيد بن عاص گفت: اگر اين كار را بكنى، كوفيان، عزل و نصب را به دست مىگيرند. آنان در مسجد، گِرد هم نشستهاند و جز گفتگو و فرو رفتن در كار اين و آن، كارى ندارند. آنان را به مأموريتهايى بفرست تا همّ و غمشان اين باشد كه بر پشت مركبشان بميرند.
عمرو عاص، سخن او را شنيد و از آنجا خارج شد و به سوى مسجد آمد. طلحه و زبير را ديد كه در گوشهاى نشستهاند. به او گفتند: نزد ما بيا. او نيز رفت. آن دو گفتند: آن جا چه خبر است؟
گفت: شر! [عثمان،] هيچ كار زشتى را نگذارْد، جز آن كه انجام داد و يا بدان فرمان داد.
اشتر [نيز] آمد. آن دو به او گفتند: كارگزار شما [سعيد بن عاص] كه درباره او سخن مىگفتيد، [دوباره] به سوى شما باز گردانده شد. او فرمان يافته است كه شما را در پى مأموريتهايى بفرستد و چنين و چنان كند.
اشتر گفت: به خدا سوگند كه ما [تا به حال] از رفتارش شكايت مىكرديم، نه اين كه در مقابله با او سخن گفته باشيم؛ ولى حالا ديگر در مقابلش ايستادهايم. به خدا قسم، اگر توشهام تمام و مَركبم رنجور نشده بود، پيش از او به كوفه مىرفتم و از ورودش جلوگيرى مىكردم.
آن دو گفتند: آنچه براى سفرت نياز دارى، نزد ما موجود است.