دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٩ - ٤/ ٧ ١ تبعيد ابو ذر
گفت: بصره؟
گفت: نه، به خدا سوگند. شهر ديگرى انتخاب كن.
ابو ذر گفت: نه، به خدا سوگند. جز آنچه برايت گفتم، جاى ديگرى را اختيار نمىكنم و اگر مرا در هجرتگاهم (مدينه) وا مىنهادى، هيچ شهر ديگرى را نمىخواستم. اكنون مرا به هر شهرى كه مىخواهى، بفرست.
گفت: تو را به رَبَذه تبعيد مىكنم.
گفت: اللّه اكبر! پيامبر خدا راست گفت. او همه آنچه را با آن رو به رو مىشوم، به من خبر داد.
عثمان گفت: [پيامبر ٦] به تو چه گفته است؟
گفت: به من خبر داد كه من را از مكّه و مدينه باز مىدارند و در ربذه مىميرم و گروهى كه از عراق به حجاز مىآيند، دفن مرا عهدهدار مىشوند.
ابو ذر به دنبال شترش فرستاد و زنش (و برخى گفتهاند: دخترش) را بر آن، سوار كرد.
عثمان، فرمان داد كه مردم، گِرد او را خالى كنند تا به ربذه برود و مروان، او را روانه مىكرد.
چون از مدينه بيرون رفت، على بن ابى طالب ٧ به همراه پسرانش (حسن و حسين ٨) و برادرش عقيل و عبد اللّه بن جعفر و عمّار بن ياسر به بدرقه آمدند.
مروان، اعتراض كرد و گفت: اى على! امير مؤمنان (عثمان)، مردم را از اين كه با ابو ذر در مسيرش همراه شوند و به بدرقهاش بيايند، نهى كرده است. اگر اين را نمىدانستى، آگاهت كردم.
على ٧ با تازيانه به او حمله برد و بر ميان دو گوش مركبش زد و فرمود: «دور شو! خداوند، تو را به آتش بيندازد!» و با ابو ذر، روانه شد و او را بدرقه كرد و سپس با او وداع نمود و باز گشت.
چون على ٧ خواست باز گردد، ابو ذر گريست و گفت: خداوند، شما اهلبيت را رحمت كناد! اى ابو الحسن! هر گاه تو و فرزندانت را مىبينم، به ياد پيامبر خدا مىافتم.
مرواناز كار على بن ابىطالب ٧ به عثمان شكايت كرد.
عثمان گفت: اى مسلمانان! من با على چه كنم؟ فرستادهام را از كارى كه براى آن فرستاده بودم، باز گردانده و اين گونه كرده است. به خدا سوگند، حقّش را كف دستش مىگذاريم!