دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٧ - ٤/ ٧ ١ تبعيد ابو ذر
بشوراند. اگر نيازى به اين مردم دارى، او را به سوى خود باز گردان.
عثمان نوشت كه او را بياورند. او را بر شترى سوار كرد كه بر آن، كجاوهاى زُمُخت و سخت بود. پنج نفر مأمور خشن، او را تند و پيوسته مىراندند، تا آن كه او را به مدينه آوردند، در حالى كه پوست رانهايش رفته بود و نزديك بود كه تلف شود. [حتّى] به او گفته شد: تو از اين محنت مىميرى.
گفت: هرگز نخواهم مرد تا آن كه تبعيد شوم. او همه آنچه را در آينده برايش پيش مىآمد، ذكر كرد و نيز اين كه چه كسى او را به خاك مىسپارد.
عثمان، چند روزى در منزلش به او رسيدگى كرد. سپس او بر عثمانْ وارد شد و دو زانو نشست و چيزهايى گفت و حديث مربوط به فرزندان ابو عاص را باز گفت كه: « [آنان] چون به سى نفر برسند، بندگان خدا را برده مىكنند» .... اين در همان روزى بود كه اموالِ بر جاىمانده از عبد الرحمن بن عوف زُهْرى را براى عثمان آوردند و تعداد كيسهها [ده هزار درهمى] به اندازهاى فراوان شد كه ميان عثمان و يك آدمِ ايستاده را پر كرد.
عثمان گفت: من براى عبد الرحمن، اميد خير دارم؛ چون او صدقه مىداد و مهماندارى مىكرد و آنچه را نيز كه مىبينيد، به ارث نهاد.
كعب الأحبار گفت: اى امير مؤمنان! درست گفتى.
ابو ذر، عصاى خود را بلند كرد و با آن بر سر كعب زد و در حالى كه درد خويش را از ياد برده بود، گفت: اى يهودىزاده! درباره مردى كه مرده و اين مال را بر جاى نهاده است، مىگويى: خداوند، خير دنيا و آخرت را به او عطا كردهاست. اين را به طور قطعى به خدا نسبت مىدهى، در حالى كه من شنيدم كه پيامبر ٦ مىگويد: «خوشحال نمىشوم كه بميرم و به اندازه قيراطى بر جاى نهم».
عثمان به ابو ذر گفت: از جلوى چشمم دور شو.
ابو ذر گفت: به مكّه بروم؟
گفت: به خدا سوگند، نه.
گفت: مرا از خانه پروردگارم باز مىدارى كه در آن عبادت كنم تا بميرم؟
گفت: آرى، به خدا سوگند.
گفت: به سوى شام [بروم]؟
گفت: نه، به خدا سوگند.