دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٤٣ - ٤/ ٤ حاكم كردن برخى دشمنان اسلام(از ميان نزديكانش) بر سرزمينهاى اسلامى
گفتهاند: نه.
او گفته است: «اى بنى اميّه! آن (خلافت) را همچون گوى بازى بقاپيد، كه سوگند به كسى كه ابو سفيان به او سوگند مىخورَد، پيوسته اميد داشتم كه آن به شما برسد و ارث فرزندان شما شود»؛ ولى عثمان، او را سخت نكوهش كرده و از گفتهاش ناراحت شده است.
اين گفته و ديگر سخنان [آن مجلس]، به مهاجران و انصار رسيد. پس، عمّار در مسجد برخاست و گفت: اى گروه قريش! حال كه اين خلافت را از خاندان پيامبرتان مىگيريد و گاه به اين و گاه به آن مىدهيد، من مطمئن نيستم كه خداوند، آن را از شما نگيرد و در اختيار غير شما نگذارد، همان گونه كه شما از شايستگانِ آن گرفتيد و در اختيار ناشايستگان نهاديد.
١١٤٦. أنساب الأشراف: عثمان، حارث بن حَكَم را سرپرست بازار قرار داد. او چارپايان را با لگامشان مىخريد و آنها را با اجحاف مىفروخت و از مغازهداران، باج مىگرفت و كارهاى زشتى مىكرد.
با عثمان گفتگو شد كه بازار را از دست او بيرون بياورد؛ امّا نكرد.
١١٤٧. الاستيعاب: [شبل بن خالد] بر عثمانْ وارد شد و هيچ كس از غير بنى اميّه نزد او نبود. پس گفت: اى قريش! شما را چه شده است؟ آيا در ميان شما شخص كوچكى كه بخواهد بزرگى يابد، يا نادارى كه بخواهد توانگر شود، يا گمنامى كه بخواهد مشهور گردد، نيست؟ به چه خاطر عراق را به اين [ابو موسى] اشعرى دادهايد تا آن را چنين ببلعد؟
عثمان گفت: چه كسى براى آن داريد؟
[آنان] به عبد اللّه بن عامر اشاره كردند، كه در آن زمان، شانزده ساله بود.