دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٣٣ - ٤/ ٣ باز گرداندن راندهشدگان پيامبر خدا
را به مدينه باز گردانْد، مردم، لب به سخن گشودند. عثمان گفت: چرا مردم به من خُرده مىگيرند؟! من صله رحمى كردم و خويشاوندم را نزديك گرداندم.
١١٣٣. أنساب الأشراف به نقل از هشام كلبى، از پدرش: حكم بن ابى عاص بن اميّه، عموى عثمان بن عفّان بن ابى عاص بن اميّه، در جاهليّت، همسايه پيامبر خدا و پس از پيدايش اسلام، موذىترين و بدرفتارترين همسايه ايشان بود.
ورود او به مدينه، پس از فتح مكّه اتّفاق افتاد و در دينش به ديده ترديد نگريسته مىشد. او پشت سر پيامبر خدا راه مىرفت و به او اشاره مىكرد و كارهاى ايشان را تقليد مىنمود و با بينى و دهانش شكلك در مىآورد و چون پيامبر ٦ نماز مىگزارد، پشت سرش مىايستاد و با انگشتانش به ايشان اشاره مىكرد. پس [با نفرين پيامبر ٦] بر همان شكل ماند و نيمه فلج شد.
يك روز، او به يكى از حجرههاى زنان پيامبر ٦ كه ايشان نيز در آن بود، سرك كشيد. پيامبر ٦ او را شناخت و با چوبدستىاش بيرون آمد و فرمود: «چه كسى مرا بر اين بُزمَجّه ملعون، يارى مىدهد؟». سپس فرمود: «در جايى كه من سكونت دارم، اين و فرزندانش نبايد باشند». پس، همه آنها را به طائف تبعيد كرد.
چون پيامبر خدا قبض روح شد، عثمان با ابو بكر درباره آنها گفتگو كرد و خواست كه آنها را باز گردانَد؛ امّا ابو بكر خوددارى كرد و گفت: من راندهشدگان پيامبر خدا را راه نمىدهم.
سپس چون عمر جانشينش شد، عثمان با او گفتگو كرد و عمر، همان پاسخ ابو بكر را به وى گفت.
چون عثمان، خودش خليفه شد، آنان را وارد مدينه كرد و گفت: من با پيامبر خدا درباره آنان گفتگو كردم و بازگشت آنها را از او خواستم و او به من وعده داد كه اجازه دهد؛ ولى پيش از آن، قبض روح شد.
مردم، باز گرداندن آنان را به مدينه براى عثمان، زشت شمردند.