دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٤٩ - ٨/ ٢ خوددارى مردم از دشنامگويى به او
بود به حُجْر بن عَدى فرمان داد كه در بين مردم بِايستد و على ٧ را لعن كند؛ ولى وى نپذيرفت.
مغيره، وى را تهديد كرد. حجر برخاست و گفت: اى مردم! فرمانروايتان به من دستور داده است كه على را لعن كنم. پس، او را لعن كنيد (و از ضمير او، مغيره را قصد كرد). مردم كوفه گفتند: خدا لعنتش كند!
٦٣١٢. العقد الفريد به نقل از ابو حُباب كِنْدى، از پدرش: معاوية بن ابى سفيان نشسته بود و در پيشش بزرگانى چند، نشسته بودند. مردى از شاميانْ وارد شد و به سخنرانى ايستاد. پايان سخن او، لعن على ٧ بود.
مردم، سر به زير انداختند و احنف، زبان به سخن گشود و [به معاويه] گفت: اى امير مؤمنان! اين مردى كه هماكنون آن سخن را گفت، اگر مىدانست كه خشنودى تو در لعن پيامبران است، آنان را نيز لعن مىكرد. از خدا بترس و على را رها كن كه او به لقاى پروردگارش پيوسته و در قبرش تنها خفته و با اعمالش محشور گشته است.
سوگند به خدا، [طبق آنچه ما مىدانيم،] او در پيشقدم شدن [در جنگ]، مبرّز بود و اخلاقش پاك، خوش باطن و پُرگرفتارى بود.
معاويه گفت: اى احنف! خار در چشم، ديده فرو بستى و غير از آنچه ديدهاى، به زبان آوردى. سوگند به خدا كه به منبر مىروى و از روى ميل و يا بىميلى، او را لعن مىكنى!
احنف گفت: اى امير مؤمنان! اگر مرا معذور دارى، برايت بهتر است؛ ولى اگر مرا به لعن على مجبور كنى، هرگز لبهايم به آن گشوده نخواهد شد.
معاويه گفت: برخيز و به منبر برو.
احنف گفت: بدان! سوگند به خدا كه در اين صورت، در كلام و عمل، در حقّ تو انصاف به كار خواهم برد.
معاويه گفت: چنانچه در حقّ من انصاف به خرج دهى، چه خواهى گفت؟
احنف گفت: بالاى منبر خواهم رفت و خداوند را به كلامى كه در شأن اوست، سپاس خواهم گفت و بر پيامبرش درود خواهم فرستاد.
آن گاه خواهم گفت: اى مردم! امير مؤمنان، معاويه، به من فرمان داده است كه على را لعن كنم. على و معاويه با هم اختلاف كردند و عليه هم جنگيدند و هر يك ادّعا كردند كه بر او و گروهش ستم شده است.