دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٤٧ - ٨/ ٢ خوددارى مردم از دشنامگويى به او
صعصعه پاسخ داد: سوگند به خدا، من هم دوست ندارم كه تو را با اين عنوان (امير مؤمنان) صدا كنم. آن گاه به خلافت، بر معاويه سلام كرد.
معاويه به وى گفت: اگر راست مىگويى، به منبر برو و على را لعن كن.
وى بالاى منبر رفت و خداوند را سپاس و ثنا گفت و افزود: اى مردم! من از پيش كسى مىآيم كه شرّش را پيش داشته و خيرش را پس زده است. او به من فرمان داده است كه على را لعن كنم. پس، لعنش كنيد كه خدا لعنش كند!
همه مردم، صدا به «آمين»، بلند كردند.
وقتى صعصعه به سوى معاويه برگشت، سخن خود را براى وى نقل كرد.
معاويه گفت: نه، به خدا سوگند، تو با اين كلام، جز لعن مرا قصد نكردى. برگرد و نامش را به زبان بياور.
صعصعه برگشت و بالاى منبر رفت و گفت: اى مردم! امير مؤمنان به من فرمان داده است كه على بن ابى طالب را لعن كنم. پس، هر كه على بن ابى طالب را لعن مىكند، شما هم لعنش كنيد!
مردم، فرياد زدند: آمين!
وقتى معاويه خبردار شد، گفت: نه، به خدا سوگند، او جز مرا قصد نكرده است. وى را بيرون كنيد و هرگز با من در يك شهر، سكونت نكند.
سپس او را بيرون كردند.
٦٣١٠. الأذكياء: در كوفه، سخنرانان، نزد مغيرة بن شعبه رفتند و صعصعة بن صُوحان برخاست و سخن گفت.
مغيره گفت: نگهش داريد و او را وا داريد تا روى سَكّو برود و على را لعن كند.
صعصعه گفت: خدا لعنت كند كسى را كه خدا را لعنت مىكند و نيز على بن ابى طالب را!
اين كلام را به مغيرة بن شعبه رساندند. گفت: سوگند به خدا كه بايد دوباره بگويى!
صعصعه بار ديگر بر منبر رفت و گفت: اين مرد، جز لعن على بن ابى طالب را نمىخواهد. پس، او را لعن كنيد كه خدا لعنتش كند!
مغيره گفت: بيرونش كنيد. خداوند، جانش را بگيرد!
٦٣١١. شرح نهج البلاغة: مغيرة بن شعبه در آن هنگام كه از طرف معاويه، فرمانرواى كوفه