دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٤٢ - بحثى درباره خبرهاى امام از امور غيبى
رفت و آمد مىكرد و مىپاييد و عمرو بن حريث را ديده، به وى مىگفت: من همسايه تو خواهم شد؛ با من حقّ همسايگى را به نيكى به جا آور. ولى عمرو نمىدانست كه وى چه مىگويد و از وى مىپرسيد: خانه ابن مسعود را مىخواهى بخرى يا خانه ابن حكيم را؟
او، در [همان] سالى كه كشته شد، به حج رفت و به خانه امّ سلمه كه خداوند از وى خشنود باد وارد شد. امّ سلمه گفت: تو كيستى؟
ميثم گفت: عراقى هستم.
[امّ سلمه] از نسب وى پرسيد. وى يادآور گشت كه آزاد شده على بن ابى طالب ٧ است.
[امّ سلمه] گفت: تو هيثم هستى؟
گفت: نه؛ من ميثم هستم.
[امّ سلمه] گفت: سبحان اللّه! سوگند به خدا كه گاهى مىشنيدم پيامبر خدا در دل شب، سفارش تو را به على ٧ مىكرد.
ميثم، سراغ حسين بن على ٨ را از او گرفت.
[امّ سلمه] گفت: در باغ خودش به سر مىبرد.
[ميثم] گفت: به وى خبر بده كه من دوست دارم به وى سلام كنم. ما همديگر را در نزد پروردگار عالميان اگر خدا بخواهد خواهيم ديد. امروز نمىتوانم او را ببينم؛ بايد برگردم.
امّ سلمه، عطرى خواست و ريش او را معطّر ساخت. ميثم گفت: اين ريش به خون، رنگين خواهد گشت.
[امّ سلمه] پرسيد: چه كسى اين خبر را به تو داده است؟
گفت: سَرورم على ٧ به من خبر داده است.
امّ سلمه گريست و به وى گفت: او تنها سَرور تو نبود؛ بلكه سَرور من و همه