دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥٣ - ٤/ ٥ شناخت ارواح
السلام[١] ايستاد و گويى با كسانى سخن مىگفت [؛ امّا كسى ديده نمىشد]. من هم كنارش ايستادم تا اين كه خسته شدم. نشستم. از نشستن هم خسته شدم. باز ايستادم، به قدرى كه چون دفعه قبل، خسته شدم. نشستم و باز خسته شدم. آن گاه، ايستادم و ردايم را از پشتم گرفتم و گفتم: اى امير مؤمنان! دلم براى تو به خاطر طولانى شدن ايستادنت مىسوزد! ساعتى استراحت كن.
سپس ردايم را افكندم تا بنشيند. به من فرمود: «اى حَبّه! اين، جز گفتگو و همنشينى با مؤمن نيست».
گفتم اى امير مؤمنان! آنان، اينچنين هستند؟
فرمود: «آرى. اگر برايت آشكار گردد، خواهى ديد كه آنان، گروه گروه، چمباتمه زده، با هم حرف مىزنند».
گفتم: پيكرها يا جانها؟
فرمود: «جانها. هيچ مؤمنى در هيچ كجاى زمين نمىميرد، مگر آن كه به روحش گفته مىشود:" به وادى السلام ملحق شو". اين جا قطعهاى از بهشت عَدْن است».
٤/ ٥
شناخت ارواح
٥٨٦٨. امام صادق ٧: امير مؤمنان، با يارانش بود. مردى آمد و به وى سلام كرد و گفت: به خدا سوگند، من تو را دوست دارم و به تو عشق مىورزم.
امير مؤمنان به او فرمود: «دروغ مىگويى».
[مرد] گفت: «به خدا سوگند، نه! دوستت دارم و به تو عشق مىورزم» و سه بار، آن را تكرار كرد.
امير مؤمنان ٧ به او فرمود: «دروغ مىگويى. اين طور كه مىگويى، نيستى. خداوند عز و جل روحها را دو هزار سالْ پيش از بدنها آفريد و آن گاه، دوستداران ما را
[١] وادى السلام، جايى در پشت كوفه و نزديك نجف است( مجمع البحرين: ج ٢ ص ٨٧٢).