دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٤٥ - ٨/ ٢ خوددارى مردم از دشنامگويى به او
آنان كه عمرشان زياد است و مرگ به سراغشان نيامده است، سخن پيامبر خدا را درباره وى شنيدهاند كه: «جز مؤمن، تو را دوست نمىدارد و جز منافق، تو را دشمن نمىدارد». «آنان كه ستم كردند، به زودى خواهند دانست كه بازگشتشان به كجاست».
ابن زبير، بار ديگر به سخنرانىاش برگشت و گفت: به فرزندان فاطمه اجازه سخن گفتن دادهام. پسر امّ حنيفه چرا [به خودش اجازه مىدهد كه سخن مرا قطع كند]؟
محمّد گفت: اى پسر امّ رومان! چرا من حرف نزنم؟ آيا جز اين است كه من از فرزندان فاطمه ٣ تنها يك چيز، كم دارم؟! امّا فخر بنى فاطمه از من دور نيست؛ چون فاطمه ٣ مادر برادرهاى من بوده است. من، پسر فاطمه (دختر عمران بن عائد بن مخزوم)، مادر بزرگ پيامبر خدا، هستم. من، پسر فاطمه (دختر اسد بن هاشم)، دايه پيامبر خدا و جانشين مادر وى، هستم. آگاه باشيد كه اگر خديجه (دختر خُوَيلِد) نبود، استخوانى در بين بنى اسد بن عبد العُزّى به جا نمىگذاشتم، مگر آن كه آن را مىشكستم.
و آن گاه برخاست و برگشت.
٨/ ٢ خوددارى مردم از دشنامگويى به او
٦٣٠٨. تاريخ اليعقوبى درباره حوادث سال ٤٤ هجرى: در اين سال، معاويه در مسجد، مقصوره ساخت و در دو عيد [فطر و قربان]، منبرها را به مصلّى منتقل كرد و پيش از نماز، خطبه خواند. اين به خاطر آن بود كه وقتى مردمْ نماز مىخواندند، [به خانههايشان] بر مىگشتند تا لعن على ٧ را نشنوند. از اين رو، معاويه خطبه را بر نماز، مقدّم داشت.
او فدك را به مروان بن حَكَم بخشيد تا بدين وسيله، خاندان پيامبر خدا را خشمگين سازد.
٦٣٠٩. رجال الكشّى به نقل از عاصم بن ابى نَجود، از كسى كه شاهد ماجرا بود: هنگامى كه معاويه به كوفه آمد، گروهى از ياران على ٧ بر وى وارد شدند. حسن ٧ براى گروهى از آنان با ذكر نام و نام پدرشان، امان گرفته بود و صَعصعه يكى از آنان بود.
وقتى صعصعه وارد شد، معاويه به وى گفت: بدان كه سوگند به خدا، من دوست نداشتم كه تو در امان من داخل شوى!