دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥٥ - ٤/ ٥ شناخت ارواح
بر ما عرضه كرد. به خدا سوگند، روح تو را در زمره كسانى كه به ما عرضه شدند، نديدم. تو كجا بودى؟».
مرد، ساكت شد و [كلامش را] تكرار نكرد.
٥٨٦٩. الاختصاص به نقل از اصبغ بن نُباته: همراه امير مؤمنان بودم كهمردى نزد وىآمد و سلام كرد و گفت: اى امير مؤمنان! به خدا سوگند، من تو را در راه خدا دوست مىدارم، و همچنان كه در آشكار دوستت دارم، در نهان هم دوستت مىدارم، و همان گونه كه آشكارا به ولايت تو گردن مىنهم، در نهان نيز به آن، گردن مىنهم.
در دست امير مؤمنان، چوبى بود. سر خويش را پايين انداخت و اندكى با نوك چوب، بر زمين زد. سپس سرش را بلند كرد و فرمود: «پيامبر خدا، هزار سخن به من آموخت كه هر سخنى را هزار در بود. روحهاى مؤمنان، همديگر را در هوا مىبينند، به يكديگر نزديك مىشوند و همديگر را مىشناسند. آنهايى كه همديگر را مىشناسند، با هم انس مىگيرند و آنهايى كه همديگر را نمىشناسند، از هم جدا مىشوند.
به حقّ خدا سوگند، دروغ مىگويى. من، چهره تو را در بين آنان نمىبينم و نام تو را هم در بين آنان نمىيابم».
٥٨٧٠. امام باقر ٧: روزى، امير مؤمنان در مسجد نشسته بود و يارانش گِردش بودند. مردى از پيروان وى وارد شد و به وى گفت: خداوند مىداند كه من، همان گونه كه در آشكارا به وسيله دوستى با تو به او تقرّب مىجويم، در نهان نيز به وسيله دوستى با تو به او تقرب مىجويم و همان گونه كه آشكارا دوستت دارم، در نهان نيز دوستت مىدارم.
امير مؤمنان به وى فرمود: «راست گفتى. پس، جامهاى از نيازمندى براى خويش بدوز؛ چرا كه شتاب نيازمندى به سوى پيروان ما، بيشتر از شتاب سيل به سوى درّه است».
آن مرد، در حالى كه به خاطر كلام امير مؤمنان كه فرمود: «راست مىگويى» از شادى مىگريست، برگشت و رفت.