دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥١ - ٢٢ قيس بن ابى حازم
گفت: دستت را به من بده. آن گاه، دست وى را بوسيد و گفت: هرگز [اين دست،] آتش نبيند!
ابو نعيم، از هشام بن مغيره، از غضبان بن يزيد روايت كرده است كه: ابو بُرده را ديدم كه به ابو عاديه (قاتل عمّار ياسر) گفت: آفرين به برادرم! بيا اين جا. آن گاه وى را در كنار خويش نشاند.
٢١. ابو عبد الرحمن سُلَمى
و از روىگردانان از على ٧، ابو عبد الرحمن سُلَمى قارى بود.
نويسنده الغارات از عطاء بن سائب آورده است كه: كسى به ابو عبد الرحمن بن سلمى گفت: تو را به خدا، اگر از تو چيزى بپرسم، از آن، خبرم مىدهى؟
گفت: آرى.
پرسشكننده، پس از تأكيد بسيار، پرسيد: تو را به خدا، آيا على ٧ را، جز به خاطر آن روز كه در كوفه اموال را تقسيم كرد و چيزى به تو و خاندانت نرسيد، دشمن مىدارى؟
عبد الرحمن گفت: حال كه مرا به خدا سوگند دادى، دليلى جز آن ندارد ....
٢٢. قيس بن ابى حازم
قيس بن ابى حازم، على ٧ را دشمن مىداشت.
وُكَيع، از اسماعيل بن ابى خالد، از قيس بن ابى حازم، نقل كرده است كه: پيش على ٧ آمدم تا وى درباره نيازى كه داشتم، با عثمانْ صحبت كند؛ ولى او نپذيرفت و من كينه او را به دل گرفتم.
من (ابن ابى الحديد) مىگويم: اساتيد متكلّم ما كه خداوندْ رحمتشان كناد روايت وى از پيامبر خدا را كه: «شما همان گونه كه ماه را در شب چهاردهم مىبينيد،