دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧ - ٢/ ٦ مسجد رد الشمس
گفتم: آرى.
فرمود: «زن جعفر كه بعدها امير مؤمنان، وى را به همسرى گرفت در اين جانشسته بود و پسرانش از جعفر، همراهش بودند. زن گريست. پسرانش گفتند: براى چه گريه مىكنى، مادر؟
گفت: براى امير مؤمنان.
گفتند: براى امير مؤمنانْ گريه مىكنى و براى پدر ما گريه نمىكنى؟!
گفت: اين، از آن گونه [گريهها] نيست؛ بلكه به ياد حديثى افتادم كه امير مؤمنان، آن را در اين جا به من فرمود و همين، مرا به گريه انداخته است.
گفتند: آن حديث چيست؟
گفت: من و امير مؤمنان در اين مسجد بوديم كه به من فرمود: «اين سكّو را مىبينى؟».
گفتم: آرى.
[امير مؤمنان] فرمود: «من و پيامبر خدا در اين جا نشسته بوديم كه پيامبر ٦ سرش را در دامن من گذاشت. آن گاه، چُرتش برد و كم كم، خوابش عميق شد. وقت نماز عصر رسيد. دلم نيامد سرش را از روى دامنم بردارم و او را اذيّتكنم، تا آن كه وقت گذشت و نماز عصر من فوت شد. سپس پيامبر خدا بيدارشد و فرمود:" اى على! نماز خواندهاى؟". گفتم: نه. فرمود:" چرا؟". گفتم: دوست نداشتم تو را اذيّت كنم.
پيامبر خدا برخاست و رو به قبله ايستاد و دو دستش را بلند كرد و گفت:" خداوندا! خورشيد را به وقت قبلى آن برگردان تا على نماز بخواند".
خورشيد به وقت نماز برگشت تا آن كه من نماز خواندم. آن گاه، چون ستارهاى [كم نور] غروب كرد».