دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٩٥ - ٥/ ٤ حجاج بن يوسف
خليفهاى رهيافته بود كه به كتاب خداوند عز و جل عمل مىكرد و فرمانهاى الهى را پاس مىداشت. زندگانى او بر شما گران آمد و مرگش را ديررس يافتيد. پس بر او شوريديد و وى را به قتل رسانديد.
اگر مىپندارى كه تو قاتل وى نيستى، قاتلانش را به ما بسپار تا آنان را به قصاص او بكشيم. سپس از زمامدارىِ مردم، كنارهگيرى كن تا اين كار در ميان ايشان به شورا نهاده شود و مردم، امورشان را به كسى واگذار كنند كه بر او اتّفاق دارند.
على بن ابى طالب ٧ به وى فرمود: «اى بىمادر! تو را چه رسد كه عزل و نصب كنى؟ ساكت باش! تو در اين حد نيستى و شايستگى انجام دادن اين كار را ندارى».
حبيب برخاست وبه على ٧ گفت: به خدا مرا به گونهاى كه خوش ندارى خواهى ديد!
على ٧ فرمود: «تو اگر همه سوارهنظام و پيادهنظامت را گرد آورى، چه هستى؟! خدا برايت نياورد كه به دست من بيفتى؛ چرا كه خوارى و بدى خواهى ديد. برو و هر چه مىخواهى، انجام بده».
٥/ ٤ حَجّاج بن يوسف
٦١٨٩. شرح نهج البلاغة: حَجّاج كه لعنت خدا بر او باد على ٧ را لعن مىكرد و به لعن او فرمان مىداد. يك روز، فردى به وى كه سوار بر اسب بود شكايت كرد و گفت: اى امير! خانوادهام بر من ستم كرده و نام مرا على نهادهاند. نام مرا تغيير بده و به من، آن مقدار ببخش كه با آن قناعت كنم، كه من فقير هستم.
حَجّاج به وى گفت: به پاس ظرافت آنچه دستاويز خود ساختى، نامت را فلان گذاشتم و كار فلانى را به تو سپردم. آن گاه، وى را براى آن كار فرستاد.
٦١٩٠. شرح نهج البلاغة به نقل از شَعبى: گروهى بوديم كه براى خوشايند حَجّاج، همگى، على را دشنام مىداديم، مگر حسن بن ابى الحسن.